باختم! صادقانه می گویم شرمم رابه چشم هایش قلبم رابه حرف هایش و عمرم رابه وعده هایش اوکه ترکم کرد ناگهان خودم را هم باختم منِ مال باخته یِ دلباخته یِ خودباخته، شایدباورتان نشود دوستش دارم هنوز
محبوبم هوس پرتقالی کرده بود شاخه هایم را تکان دادم خم شدم و او با دستان حریری اش میوه ام را چید از آن روز بی تابم دارکوب ها بر سرم می کوبند کودکان با سنگ به سینه ام می زنند و میوه هایم تلخ است
روزها رد شد و غم بوده فقط قسمتِ من آخر از دوریِ تو نیمه شبی می میرم
عمرِ خوشبختیمون کوتاه بود عزیزِ دلم اما برایِ من، برایِ یک عمرم کافیه من با خیالِ تو بقیه یِ زندگیمو سر می کنم...
آرامِ جانِ من... نمی دانم الان در کنارِ که هستی و دستِ چه کسی در دستانِ توست... چه کسی تو را در آغوش می کشد و روز و شبش را با تو می گذراند... ولی من اینجا، هنوز هرشب در اتاقم تنها، می گریم برایِ نداشتنت... هنوز داغدارِ از دست...
چگونه می شود آخر بدون تو خندید؟ ببین چه می کشم از گریه های لال خودم؟!
از تو نمانده تاب جدایی دگر مرا بهر خدا مرو به سفر، یا ببر مرا
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشم هایم بی تو بارانی ست، حرفش را نزن
گرچه این فاصله ها، خاطره ها را نو کرد روز و شب یاد " تو " را در بغلم می گیرم
نه هوای تازه و نه لباس نو میخوام هفت سین من تویی من فقط تورو میخوام دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمیخواد کاش یکی ما دوتا رو با هم آشتی میداد شب عیدی آسمون وقتی که میباره بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره ببین امشب قلبم مثل...
باد بهار می دمد و من ز یار دور با غم نشسته دایم و از غمگسار دور
حالِ من خوش نیست، دورِ خانه ام بی خود نگرد با خودت ای عید اگر "او" را نیاوردی، نیا...
آخ از دلتنگی عشقی دم تحویل سال فکر یاری که پُراست از خاطرات ماندگار با خیالش سیب و سبزه میگذارم روی میز سفره ی هفت سین من پُر میشود از عطریار
من چگونه بروم؟ در ورق سال جدید که همه بودن تو مانده به تقویم قدیم!
عیده و امسال عیدی ندارم گذاشتی رفتی عزیزم من بیقرارم عیده و امسال تنهای تنها به جای عیدی عزیزم من تو رو میخوام از وقتی رفتی غمگینه خونه گریم میگیره با هر بهونه...
از کنارت می روم مرگ دلم یعنی همین عاشقت باشم ولی رفتن صلاح ما شود
به هم نمیڔسیم اݥا ...... بھترین غریبه اٺ میمانم ڪه تو را همیشه دوست خواهد داشت...
یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم...
شک ندارم که بگویم آن شب هنگام پوشیدن لباس مرا یادت نبود نمی دانستی وقتی قند را بر سر تو و دامادت می سابیدند ابرها را بر سر من نگون بخت می سابند نمی دانستی وقتی مردم دعای خوشبختی تو را می خوانند انگار مرگ مرا می خواستند نمی دانستی...
شبی دور از تو در این کوچه ی بن بست میمیرم به یادِ آرزوهایی که رفت از دست میمیرم
لحظه لحظهی تو را خط به خط سرودهام رفتهایّ و رفتهاند شور و حال این خطوط!
کاش میشد بهش گفت . . . نبودنت اذیتم میکنه وصله یِ تَن
آن طبیبی که مرا دید درِگوشم گفت: دردِتو دوری یار است آن عادت کن ... ... ... . ... .
از کنارت می روم! مرگ دلم یعنی همین... عاشقت باشم ولی رفتن صلاح ما شود .