کدام وعده سبب شد به من رکب بزنی؟ رفیق دشمن بی اعتبار من بشوی
غمگینم چونان پیرزنی که آخرین سربازی که از جنگ برمی گردد ، پسرش نیست
قسم به روزی که دلت را میشکنند، دیگر منی نیستم که آرامت کنم... دیگر تمام شد ، تویی که مرا به دیگری ترجیح دادی، دیگری نیز تو را به دیگری ترجیح خواهد داد... شک نکن جانم ! زمین به طرز عجیبی گرد است...!
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
نمیدانم چرا چشمهایم گاهی بی اختیار خیس میشود... میگویند: حساسیت فصلی است! آری من به فصل ٬فصل این دنیای بی تو حساسم...
امروز نه چایم دارچین داشت نه قهوه ام شکر... نه اینکه نخواهم حوصله اش را نداشتم... یعنی می دانی! امروز نبودم... نه! امروز اصلا نبودم... من که خیلی وقت است نیستم... راحت بگویمت: امروز تو باید می بودی... همه ی روز ها به کنار! تو امروز را عجیب به من...
مهربانم! من بی تو ... پرم از دلتنگی... لبریزم از غصه... ...آه!..... اشک هایم نمی گذارند نازنینم... خفه می کندم این بغض!... سخت است بی تو! ... سخت!
زمستان است و من شنیده ام روزها کوتاه تر میشوند ولى . . . نمیدانم چرا دارند این روزها هى بلندتر میشوند، بى تو !
دلتنگی رد پایت را در سینه میجوید تنهایی صدا میزند پاسخی نمیدهد خیالت
برای زیستن هنوز بهانه دارم من هنوز می توانم به قلبم که فرسوده است فرمان بدهم که تو را دوست داشته باشد به قلبم فرمان می دهم میوه های زمستانی را برای تابستان ذخیره کنند تو در تابستان از راه برسی سبدهای میوه را که وصیت نامه من است از...
گاهی.... سراغم را بگیر... حالم را بپرس... نگذار فکر کنم چه پیش پا افتاده بودم... که بعد از آن همه خاطره؛ فراموش شدم!
خداحافظ! خداحافظ! سفر خوش، راه رؤیا باز پس از تو قحطی لبخند، پس از تو حسرت پرواز
وقتی حصارِ فاصله ویران نمی شود تنها بخند و خاطره ها را مرور کن
این روزها به هر چه گذشتم کبود بود هر سایه ای که دست تکان داد ،دود بود این روزها ادامه ی نان و پنیر و چای اخبار منفجر شده ی صبح زود بود
جز مرگ پشت مرگ خبرهای تازه نیست محبوب من چقدر جهان بی وجود بود
پلکی زدیم و وقت خدا حافظی رسید ساعت برای با تو نشستن حسود بود
دردم این نیست که او عاشق نیست دردم این نیست کہ معشوق من از عشق تهی است دردم این است که با دیدن این سردی ها من چرا دل بستم...
آلزایمر گرفتم یادم میره که فراموشم کردی...
دلم همیشه برای نگاهت تنگ است اگرنگاهت فرصتی داشت به یادم باش...
حال که رفته ای دِگَر، نَیا به خوابِ من، قَسَم به سوزِ عاشقانه ای، در آخرین کلامِ تو . . . !
گریه اگر که سَر دَهَم سِیل بَرَد تمامِ تو بَسته شکستِ بُغضِ من به غیرَت و مَرامِ تو .
کاش می شد نروی تا تک و تنها نشوم بی تو دیوانه ترین عاشق شیدا نشوم
تویی بهانه آن ابرها که می گریند بیا که صاف شود این هوای بارانی
رفتی... آواره شد خانه ماندم غریبانه لعنت به بی کسی