متن غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غمگین
ولی من یه سوال دارم چطور دلت اومد؟!
عقلم به پای دلم افتاد تا بفهمونتش شکسته
فریادم دیگر شنیده نمی شود
حنجره ام توان ندارد
که صدا بزنم کسی را
که باید باشد اما نیست
فقط اوست که بر روی زخم حنجره ام مرهم می گزارد
فقط اوست که می تواند جانی دوباره ببخشد به ریه هایم!
ainaz8360
دلم مرگ می خواهد چرا که یک بار در دستان او جان دادم
آن مرگ تداعی گر آخرین لحظات شیرین با هم بودن است برایم.
مرگی که با دستان او رخ داد را می خواهم.
مرگی که با چشمانم به انتظارش نشستم.
مرگی که چشمانم را به روی او گشودم...
دیدی آخرش قلبم رسوایم کرد؟!
سخت بود وقتی لگد می زدی و من حتی آخ هم نمی گفتم!
امروز ضربان نداشت خطش صاف و دیگر خالی از هر احساس...
رفته بود همان جایی که قلب تو رفت.
زیر صدمن خاک!
ainaz8360
دل را ازخود بیرون کشیدم
راهی چشمانش کردم
دل را ندید دلم شکست
کاش می دانستی
این خانه بی تو
قبرستانی ست
که هر شب
میان آن دفن می شوم.
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
رفتی چون تیر وکمان شد
از بارِ غم پیکر من
منتظر باران بودم ک ببارد . . .
با ذوق و اشتیاق فراوان همانند بذرهای پائیزی منتظر باریدن بودم.
تا در خود جوانه ی دیگر بزنم ، و خود را با نعره هایم همانند رد و برق ابرهای سیاه تخلیه کنم.
باران بارید . . .
و ناخوداگاه با ابرهای...
به شب میان قبرستان نرفته
بودم و رفتم
به جستجوی مزارت نرفته
بودم و رفتم
نخفته بودم و خفتم به روی
سنگ مزارت
به عمر خویش چنین جدایی
ندیده بودم و دیدم 🖤
یادته زیر گنبد کبود من و تو بودیم و کلی حسود؟!!!
تقصیر همون حسودا شد که حالا شده:
یکی بود،یکی نبود زیرگنبد کبود...
😔😔😔
بدون تو تنهایی پیدام میکنه...
آتش لبخند
از آتش آن لبخند،سوخته است پرو بالم
در حلقه آن گیسو،تسلیم و گرفتارم...
برخیز تو ای ((حاله))غمگین وملولم من
جز روی رُخ یارم،من دل به که بسپارم....
حسن سهرابی
آفتابِ پدر؛
وقتی به غروبی وحشی تن داد،
این آرزوهای من بود که-
در پیچ و خم زندگی گم شد.!
با عکس هایت دردِدل کردن چه زیباست!
گاهی تو را در خواب می بینم عزیزم!
حالی نپرس از من که ویرانم برایت...
من چندسالی هست غمگینم... عزیزم...
رودم که در خود می روم هی سمت دیروز
هی زخم هی نیش از شکستن خورده ام من!
گفتی بگویم زندگی زیباست اما......
آخرین خاطره ام با تو
نگاهت بود با آن چشمان بی فروغ
لبهایی بود که نتوانست دردش را فریاد بزند
دستان سرد و بی جانی بود
که به سختی موهایم را شانه زد
نفسهای به شماره افتاده ای بود
که در باورمان نمیگنجید
نفسهای آخر باشد
تمام اینها به آتشم...
قلبم در آتش می سوخت و کاری از دستم برنمی آمد. تماشای نابودی خود، لحظهٔ وحشتناکی است، و من هرگز احساس آن لحظه را از یاد نخواهم برد.
پریا دلشب