حالا که آمدی حرف ما بسیار... وقت ما اندک... آسمان هم که بارانی ست
جان به جانم بکنند من دلم پیش همانیست که نیست...
بی نظیر بی حواس، حواس تو اصلا کجاست که هرجای دلت یه رد پاست توو دوره ای که دل مثل عروسکهای بچه هاست یادت بیار یه چیزی بین ماست
نسخه ی ما را دلی نامهربان پیچیده است...
گاهی... بی هوا دلم هوایش را میکند هوای اویی که؛ هیچوقت... هوایم را نداشت!!!
تو، غم انگیزترین دوریِ دورانِ منی...
شده باران بزند، خاطره ای درد شود؟ بی تو هر شب، منم و صد شب بارانی و درد..
این جا به هر که دل بدهی دور می شود ... یوسف همیشه فکر زلیخای دیگر است .
سردش بود... دلم را برایش سوزاندم گرمش که شد، با خاکسترش نوشت خداحافظ !
قلبم بی تابانه بهانه ی کسی را میکند که بار سفر بسته و رفته است.
و همان روز که از غصه مرا ویران کرد خانه اش عقد کنان بود نمیدانستم
برزخ بی شک همین روزهای من است که بی تو میگذرد..
وقتی تو نیستی در آب و آینه هیچ نقش می بندد برف، سیاه میبارد بهار حرفی، برای گفتن ندارد
برف میبارد و همه خوشحالند و من غمگین... دارد رد پاهایت را می پوشاند برف!
با برگ ها نیامدی با برف ها بیا...
این زمستونم به یاد تو می مونم برف و بارونم به یاد تو می مونم
تا چشم کار میکنه... تو زندگیم جات خالیه !
هوای خیالم سرد نبودن توست
گفته بودم... بی تو میمیرد دلم امّا نَمُرد زنده ماند آری ولی دیگر برایم دل نشد...
کاش بودی کنارم توی این روزای قشنگ..
تو ڪه نیستی؛پس چه فرقی میکند غروب جمعه باشد یا ڪه شنبه!!...هر روز من بی تو غروب است تو ای رفته ی در دل جامانده!
غروب جمعه که میشود دلم بهانه ات را میگیرد و تنهاییم طلوع میکند
هر شب عمرم به یادت اشک می ریزم ولی بعد حافظ خوانی شب های یلدا بیشتر
همیشه یک نفر پشت شلوغیهای خیالت هست که مدام دوستت دارد... که مدام دلتنگ توست... و تو، مدام بی خبری !