دیدم که سیه پوش تو شد هفت آسمان من هم دیدم دلی دارم همان را بر تنم کردم...
پنج شنبه ات بخیر ای آرزوی نداشته ی تمام هفته ی من...!
و مُرد، هرچه که، بویِ دلخوشی میداد .....
چقدر غمگینی تو درست مثل زنی که درد، آبستن است و اشک فارغ می شود
صبر کن شانه ات را نبر، هنوز حرف های زیادی را گریه نکرده ام
من همین یک نفرم، در دلم امّا انگار صدنفر مثلِ من از رفتنِ تو غمگینند..!
بی تو مرداد فقط داغ دل خاطره هاست...
رفتنت تصادفی بود وحشتناک که تمام آرزوهایم، در دم جان باختند...!
دیگر مرا به داشتن تو انتظاری نیست...
تقصیر جمعه نیست که غمگین و خسته ام ایراد جای دیگریست، دلم را شکسته اند....
او دختری زیباست ساده و راستگو و «پرنده» ای غمگین و عاشق در قلبش پنهان است!
روزگاری غم برایم هیچ معنایی نداشت واژه ی غم را چه بی رحمانه معنا کرد و رفت
سرد بود آن شب! و چندیست که شبها سردند . . .
پنجشنبه ات بخیر ای آرزوی نداشته ی تمام هفته ی من...
پدر نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست
تا بودم ای رفیق ندانستی که کیستم روزی به سراغ حال من آمدی که نیستم...!؟
درد دارد که کسی باعث دردت بشود که تو از درددلت با دل او حرف زدی
او که در آغوش من می گفت دنیای_منی ترک_دنیا کرد و من در کار دنیا مانده ام
حقّم نبود، خون جگر حقّ من نبود این چشمهای خیره به در حقّ من نبود
نگذاشتی به رنج قفس خو کنم چرا پرواز در ڪنارت اگر حقّ من نبود
ای دل ساده ی من دور و برت را بنگر هر که با یار خودش رفت... تو تنها ماندی .
دارم هوای صحبت یاران رفته را یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم
حاصل یک عمر عاشق بودنم دل کندن است هیچ چیز از تو نمیخواهم ، برو ... تنها برو
شادی طلاق داده ی صدسالهٔ من است با او مرا چه نسبت و او را به من چه کار