دلبری و دلفریبی جامه ی رزم توبود
اکنون زبان هیس برایم خوشایندتر است دلم سکوت را خواهان است
مهتاب معلق ماند در پنجره وقتی که منطق آسمان زمستان شد و اشک ماه یخ بست در گرمی شراب
نقشه کشیده ام به بندبکشانم حسرت آرزویت را در کوچه ی غربت
گره از دلم باز میکند نگاهت....
اول شدم مدال عشق برگردنم آویخت آزمون دلدادگی
فهمیدن آغوشت شکوفه ای را بیدار میکند از خواب زمستانی و این غنچه ی زیبا، با تو به بهار می اندیشد ر م ع م ا م ت▶️
در پیچ و تاب فکر من می چرخد ناز نگاه تو واین را می بیند خدایی که عاشقتر است ازما به ما...
من دلبسته ی نگاهش بودم اودل ازمن بسته بود
بریل هم کفایت نکرد تا بخوانم این تقدیر زمخت را
هفت روزهفته دلگیرم اما جمعه هاچشم گیرتر!!!
بیا رسم دنیا را بهم بزنیم من زمزمه می کنم و تو تکرار کن آنگاه کلاغ می شود همای سعادتت!
تار توهم می تند عنکبوت خیالم خدا کند پروانه شکار کنم.
آذر یلدا را به زمستان بسپار سپید بختش می کند.
پرسه می زند در مرز آسمان قاصدک تمبر ندارد! که به مقصد برسد.
ها کن به دستان تنهایی
غمگینم برای ماهی یا کرم سر قلاب؟
مردم شهر خفته اند، و رفته گری پیر زیر نور مهتاب آرام آرام فاصله ی طبقات را جارو می کند!
گسل های تنهایی ریشترهایی به وسعت تمام ثانیه های بی تو را می لرزاند در وجودم
قلب مسیح را به صلیب می کشد یهودای چشمانت عروج روح سرکش من در اسمان آغوشت
زندگی... انارهای ترک خورده ای ست در سینه ی مرگ
برگرد آنقدر که تو را دوست داشته ام نبوسیده ام
سر انجام... روزی خواهی بارید بر دلتنگی هایم، مدتهاست چترم را بسته ام
دنیای بی او نه چشم لازم دارد نه پنجره