
محمد آسکانی
در این صفحه متن ها یا شعرهای محمد آسکانی
---
«در مستی تو، جهان را سوختم...
اولین نگاهت آتشی بود که عقل مرا به باد داد... بوی تن تو، جام وجودم را چنان مست کرد که گویی هزاران سال است مستم!
هر بار در سایهی آغوشت آرام گرفتم، جانم **پروانهای** شد که دور شعلهی وجودت میرقصید—بیاختیار، بیپروا، و بینهایت...
روزی که تو آمدی،
زندگی ام مثل یک کتابِ ناتمام شد
که ناگهان صفحههایش پر از نور شد.
تو آمدی و من فهمیدم
که عشق، یعنی همین:
یک نفر بودن، در سکوتِ دنیایی که بیصدا میچرخد.
گاهی چشمانت را نگاه میکنم
و در آن عمقِ بیکران،
خودم را گم میکنم......
**"پروانههای خاموش"**
وقتی رفت، تمام پنجرههای دنیا یکباره بسته شد. انگار نفسِ زمین را بریدند و آسمان، دیگر آبی نبود؛ خاکستری بود... خاکستری مثل چشمهایم که هر صبح در آینه جستوجویش را میکنند و هر شب، در بالش گم میشوند.
یادم هست آخرین بار که دستش را گرفتم، انگشتانم میان...
وداع بی پایان"**
باران میبارد و پنجرهها گریه میکنند،
یادت میآید و قلبم زخمی میشود...
چطور فراموش کنم دستانی را که گرمایشان،
حتی برفهای زمستان را آب میکرد؟
تو رفتی و من،
ماندم با سکوتهای تلخ دیوارها،
با عکسهای قدیمی که حالا فقط سایهاند...
سایههایی از خندههایی که دیگر نیست....
عشق تو مثل نفس کشیدن است،
بیصدا ولی برای زنده ماندن ضروری..."
**عشق در سکوت ستارگان**
در سکوتِ شب، وقتی ماه تارهای آسمان را میدوزد و باد، رازهای زمین را در گوشِ برگها زمزمه میکند، من به یادِ تو میافتم. یادِ تو که همچون شعری ناتمام در گوشهٔ دفترِ روزگار ماندهای، و من هر شب، زیر نورِ شمعِ تنهایی، سطرهای عاشقانهات را...
ستارهای به دستم بود، به ماه میرسید
ولی چه سود که بادِ زمانه راه میرسید
بهارِ عشق ما، خزانِ جدایی شد
نگاهِ گرمِ او به اشک و آه میرسید
پیامِ عشقِ او چو نور در دلم نشست
ولی ز غیبتش سیاهیِ گناه میرسید
چو یاران خبر یافتند، آبرو رُفت
دلم...