متن جملات حجت اله حبیبی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات جملات حجت اله حبیبی
اندیشهٔ
بهار دارد،
برگی
که رنگ عوض می کند
برای رقص قاصدک.
کلمات هم
کلمات قدیم
امروزه
کلمات هم
باهم قهراند
مثل همسایه های صمیمی.
یک دست....
بیا
دست دیگرم باش
تا
دنیا را بغل کنم.
زیر
عکست
نوشته بودی :
«عشق را
بی حصار می خواهم»
و من
در گشودم
و
رفتم
نه از قلبت.
به دریا
نرو،
می ترسم
ماهی ها ،
صیدت کنند.
نشست
و
نفسش را
چاق کرد،
« جاده »
امّا
با اولین پُک
برخاست
تا راه گم نشود .
جاده
نفسش برید
از بس
دنبال تو دوید.
سایه ات را جمع کن
تا همسایه است شوم
لب های پنجره
ترک خورد
وقتی
ابر شهر را ترک کرد.
باد
زمینی نیست
گویا
از بهشت
برای پریشان کردن دل من
و موی تو
آمده است
در من
پیچیده است
صدای
زنی
که نامش را از یاد برده ام
ولی « مادر » صدایش می کنم.
وقتی گرسنه می شوم
سیر می گریم
به یاد خنده هایت .
ساعت ها را
به دار آویختم
تا نشان ندهند
بی تو بودن را ...
برای ساختن
از خود
و برای باختن
از دل
شروع کنید.
برای ماندن
نه
با غم بیا
ماندگار می شوی.
سفر،
دل سیر،
لذت بردن از مسیر و هم مسیر است.
امروزه
زندگی کردن
سخت است
مردن را
که همه بلدند .
تو نباشی
چه کسی
مرا «کیش » می کند .
زیبایی
زاییده ی
اندیشه است
نه
چهره !؟
حق با شماست
من
اشتباهی سوار شدم
این
مسیر راستی نیست .
با صداقت
می توان
صدها
صدا را قطع کرد .
کاش
با رفتن تو
دل
نمی رفت
دنبال خاطراتت.
بهار و صبح
هر دو
در دلم شروع تازه ی حقیقت است
که عشق،گل کند
کناره پنجره
با سلام تو