خورشید/پاک کرد عینکش را/پهن شد آفتاب
تو با صبح شکوفا می شوی نفس نفس در من جان می گیری و آفتاب را با چشمانت به خانه ام می آوری بگذار این صبح یادگار مهر تو باشد
ما این بهار،جور دیگری سبز می شویم... ومی دانیم که روزهای خوب خواهند رسید. می دانیم که "آفتاب" انتظار ما را می کشد. روزهای خوب که رسیدند با هم جشن آغوش ولبخند می گیریم... نوروز مبارک
دیگر امیدی به دیدن ات نیست شهر را قرنطینه کرده اند آفتاب نورش را مضایقه کرده و سردی خراشنده ای پوستِ دل را می کاود! بیماری بسیار مهلک است آنان نمی یارند چسباندن تصویر مرده گان بر دیوار شهر که مخمصه ی دوران سخت در پیش است از این سوی...
آفتاب می شود درون قلبم تمام من طلوع می ڪند عجب عشقی در وجودم می ریزی ️️️
من تا ابد ترانه ی عشقم را در آفتابِ عشقِ می خوانم... ️️️
که حلقه یِ آغوشت سلسله یِ محکمی ست از جنسِ آفتاب، من روشنیِ را باور دارم...
آفتاب نگاهت همچو نور خورشید نوازش میکند زنبقهای احساس دلم را از من مگیر آفتاب را...!
به شوق آمدن صبح شب را بیدار ماندم تا زودترازآفتاب به چشمهای تو وارد شوم و بی تابانه بگویم امروزبیشترازدیروز دوستت دارم ️️️
در چشمان ات آفتاب می چرخد و می چرخد بر می گردد بر لب من تا شعری بسرایم بهار در چشمان ات آشیانه کرده است چشم ات پرندگان را پرواز می دهد
من روز خویش را با آفتاب روی تو، کز مشرق خیال دمیدهست آغاز میکنم... من با تو مینویسم و میخوانم من با تو راه میروم و حرف میزنم وز شوق این محال: که دستم به دست توست من جای راه رفتن، پرواز میکنم...!
آفتاب... به مزارع قهوه ی چشم های تو... که می رسد.... صبح می شود... چشم وا کن... که دلم لک زده است... برای نوشیدنِ فنجان فنجان عشق...
دوباره معجزه آب و آفتاب و زمین شکوه جادوی رنگین کمان فروردین شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود دوباره چهره نوروز و شادمانی عید دوباره عشق و امید دوباره چشم و دل ما و چهرههای بهار...
آخر به چه درد میخورد آفتاب اسفند این که جای پای تو را آب کرده است
به آدماى جوگیر اعتبارى نیس, مثل تگرگِ بهارى که دو دقیقه بعدش آفتاب میزنه اب میشن
طلوع تویی صبح تویی آفتاب کن در وجودم ؛ صبحگاهم بهشتی است با صبح بخیرهایت ...
می خواهم با تو باشم با تو سفر کنم با تو بخوابم و با تو بیدار شوم می خواهم گونه هایم جایگاهِ بوسه های داغِ تو باشد ، تمام اشتیاقم برای تو و آغوشِ تو ، حریمِ مقدس دلدادگی ام . قول بده خانه مان رو به آفتاب باشد چون...
در صورت آدمی دو چیز مهم است : یکی لبخندش و دیگری عمق نگاهش که هیچ جراحی نمیتواند به انسان بدهد لبخند آدمی اقیانوس صورتش است ، و چشمهایش آفتاب ...
نامت چه آسان بر لبها مینشیند و یادت، چه داغها بر دلها مینشاند. نامت که می آید، ذهنها لحظه های درنگ را میدوند و... میروند به کوچه ای گم شده و متروک و تنها انگار میبینند تو را؛ با جامه ای رنگین و سرخ فام، از خون و خاک. بازویی...
بهمن مدتهاست/پهن شده روی آفتاب/وجب به وجب آدم برفی
من چه آسمان خوشبختے ام وقتے تقدیر است آفتاب هر صبح من تو باشے ... ️️️
مرا به فراخورِ دنیایت بپذیر پیش از آنکه تنِ رنجورِ خاک مرا در آغوشِ خود گیرد و آفتاب بر من بگرید که به وسعتِ دلتنگی ها، در خود نهان شود و خاموش، تا شب شود... از عشق تا ابدیت فاصله، یک دل است و یک اتفاق که میافتد ناگاه میانِ...
او شاخه گلی لای کتاب، اما من؟ از ماه پلی به آفتاب اما من؟ او سیر تکامل قشنگی دارد اینگونه: نقاب قاب آب.. اما من؟
قسم به چشم های سُرخت اسماعیل عزیزم، که آفتاب، روزی، بهتر ازآن روزی که تو مُردی خواهد تابید قسم به موهای سفیدت که مدتی هم سرخ بودند که آفتاب روزی که آفتاب روزی که آفتاب روزی بهتر از آن روزی که تو مُردی خواهد تابید.....