آنجا ببرم که شرابم نمی برد
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
همه چی درست میشه / فقط تو جا نزن
بی پاییز هم به پای تو می ریزم!
یه دونه از اینا که صداشون میکنی میگن * جان دلم * نیازمندیم!
تنهایی چیزهای زیادی به انسان می آموزد اما تو نرو بگذار من نادان بمانم
احوال تو با غیر رسیده است به گوشم در بی خبری غصه کم از با خبری نیست
اگر برای ابد / هوای دیدن تو نیفتد از سر من/ چه کنم؟
حسود نیستم ولی لال شود هرکه غیر من را عشق بنامد
تو را فراسوی مرزهای تنت دوست دارم...
از لعل لب شکرفشانت یک بوسه به صد هزار جانست
یادت به طغیان می کِشد هر شب دل دیوانه را...
کاش مى دانستى! خوشبختى براى من، خلاصه ایست از حال خرابم کنار ...!
دلتنگی / نه با پیام رفع میشه نه با شنیدن صداش/ فقط بغل
هر کسی را بهر کاری ساختند کار من دیوانهی او بودن است
تو چنان در دلِ من رفته، که جان در بدنی...!
چنان دلبسته ام کردی که با چشمان خود دیدم خودم می رفتم اما سایه ام با من نمی آمد
جانان من است او
دوستت دارم سالروز عشقمون مبارک!
خوب خوبم تا تو در حوالی احوالم پرسه میزنی
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم / گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد...
عشق را هیچ... پایانے نیست... وقتے یار تویے...
میخواهم در خیالت گم شَوم دِگر پیدا نَشوم اجازه هست؟