حق نداری به کسی دل بدهی الا من پیش روی تو دو زاه است فقط من یا من ...
آدم دلتنگ تسکین نمیخواهد/آغوش میخواهد در ابعاد وسیع
چو شب... به راه تو ماندم که ماه من باشی
آنچه روزی در تنم / دل داشت نام بس که سختی دید / امروز آهن است
مست و خرامان میرود در دل خیال یار من
دوستت دارم اگر می توانی بیا و این را تلافی کن...!
بوس از تو و جان از من!
آن رفیقی که به ایام غمم دور نرفت زیر شمشیر غمشس رقص کنان خواهم رفت
بوسه از خاطره آموخت جا گذاشتن رد را
چه خیال های تا به تایی که با موهای تو نبافته ام
ناگهان صبح روشنی دیگر در شبی تاریک... می شود نزدیک!
در این حوالی کسی را می شناسم که از فرط فقر ایمانش را خورده بود
چشم هایت حرف به حرذف گلو گیر بود
سنگی که شیشه ها را می شکند کنار ماهی ها چقدر آرام است
گفتی دوستت دارم و این زیباترین دروغی ست که در دهانت می گذارم!
چقدر نقطه چین...! مرگ که نقطه ندارد
کنار بزن گیسویت را دلم گرفت در این کسوف
قسمت دیگر دلتنگی ام بی خیالی ماه بود این سلیطه به همه لبخند می زند!
وصله می زنم کفش های رابطه را نخ که بدهی
تو را غرق میکردم در نگاهم اگر می دانستم میروی
چشمهایش نگذاشت یک دل سیر نگاهش / به ... کنم
پدر آه کشید مادر گریست من... از تکه های بغض آویزانم!
نفت / زیر پایش بود کودکی که فقر استخراج می کرد
می کشد مرا این همه بودن در نبودن هایت