متن اشعار اعظم کلیابی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار اعظم کلیابی
در آنش،گرفت.
حرمت خانه شکسته شد
حرمت صاحب خانه هم.
حَرم،بی مَحرم شد ...
مُحرم آغاز شد ..
عرش بر زمین افتاد.
آسمان ماه خود را گم کرد.
زمین سجاده ی غربت را تا همیشه پهن کرد
و مزاری تا همیشه بی نشان ماند.
اما..
فاطمه بانوی بی نشان نیست...
پاییز است.
شب،زودتر از همیشه میرسد، گویی عجله دارد تا تنهایی ام را زودتر در بر بگیرد.
سکوت،سنگین تر از همیشه روی شانه هایم نشسته.
و من،
در این سکوت وتنهایی....
به یاد تو میافتم.
به یاد آغازی که تو بودی،در میان این همه پایان....
دوری، فاصله ی جغرافیایی نیست.......
چای داریم، خنده داریم، تو هم باشی شادی کامل میشود.
جهت روشن کردن روز، حضور تو لازم است!
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
اینجا پرندهای در هوا نیست .
آسمان،به یک خاطرهی دور تبدیل شد.
نور،با نوک انگشتانش به شیشه میکوبید و بازمیگشت.
پنجره،
که روزی قابی برای پرواز بود،
اکنون تابلویی شد
برای تماشای مرزِ محکومیت.
و من،
پشت این دریچهی بیمعنا،
به تاریکیِ پشت دیوار خیره ماندهام
اینجا مردم چشم پنجره را هم بسته اند
چشم دیدن نور را هم ندارند
چه توقع نابجایی ست تو را دوست بدارند
حال وهوای شهر دل از غصه لبریز است
وقتی نباشی قصه ی کوچه غم انگیز است
برگرد وچون سابق بگو که دوستم داری
باز آ ، که فصل عاشقی ها بی تو پاییز،است
اهل کاشانم من
تا حدودی شاعر
تا همیشه عاشق
من پر از واژه و حرف و سخنم
مهربانم من و آیین دلم مهر وصفاست
من به مهمانی چشمان شما محتاجم
یک نگاه آرام یک سر سوزن عشق
یک تبسم ، لبخند
دلخوشم چون سهراب به صدای آبی
به پر پروازی...
مینویسم تا بماند یادگار
تا بگویم یاد باد آن روزگار
اهل کاشانم من
تا حدودی شاعر
تا همیشه عاشق
من پر از واژه و حرف و سخنم
مهربانم من و آیین دلم مهر وصفاست
من به مهمانی چشمان شما محتاجم
یک نگاه آرام یک سر سوزن عشق
یک تبسم ، لبخند
دلخوشم چون سهراب به صدای آبی به پر پروازی...
خلقی ز کرامات شما میگویند
تسبیح تو را ارض وسما میگویند
ای دادرس روز قیامت زهرا
از لطف تو در روز جزا می گویند
زهرایی و مهمان تو روح الامین بود
شان نزولت قدر وطاها یا و سین بود
زهرایی و نور دو چشمان محمد
همتای تو تنها امیر المومنین بود
از سفره فاطمه نمک گیر شدیم
با نوکری اهل ولا پیر شدیم
هر چند که روسیاه هستیم اما
دلبسته به زیبایی تقدیر شدیم
یا فاطمه ای زینت عرش معبود
در وصف تو حق آیه ی تطهیر سرود
ای کوثر جاری به مقام تو سلام
ای آینه ی محمدی بر تو درود
در سکوت شب ماه بر شانه های آسمان تشیع شد .
وقتی رفت آسمان زانوی غم بغل گرفت.
ستارگان در بهت و حیرت بودند.
مگر میشود خورشید افول کند
جهان تاریک شود...
خالی شد دنیا از بودنش..
رفت و درهای بهشت همیشه به انتظار نشسته اند.
بانوی بی نشان....
چه...
خنجر شقاوت و نامردی تیز شد
بعد از،عروج پدر .
غم سنگین رسول الله ازیک طرف
و فدک ...بیعت
فدک یک باغ نبود نخلستان نبود
سند مظلومیت تو بود
نماد حقی که بعد از رسول به تو میرسید
وناجوانمردانه غصب کردند
حق تو را به عنوان پاره تن پیامبر
یک...
برای بانویی که خود، زیباترین علت آفرینش بود.
وقتی که ، کوچههای مدینه پاهایش را میبوسید،
آسمان،سجادهاش را پهن میکرد.
فرشتگان در حیرت بودند.
آیا این اوست که به زمین نزدیک میشود،
یا زمین است که با قدمهای او به ملکوت میرسد؟
آن زمان که جهالت مهر پیشانی ابو جهل...
شب میآید،
با دلتنگی فراوان
. دلتنگی، مهمان ناخواندهای است که بدون در زدن، روی مبل می نشیند
و ساکت میماند.
سکوتش از هر فریادی بلندتر است
. به آسمان نگاه میکنی؛
ستارهها، زخم های کهنهی آسمانند که دوباره در تاریکی سر باز میکنند.
و تو در میان این همه...
دلم آغوش میخواهد کمی گرم وکمی تب دار
چنان گرمم کنی تاصبح
که از هرم تن داغت
چنان سوزم
مثال کوره ای آتش
ومن در آتش گرم تنت
مدهوش،گردم
ومست از بوسه های ناب گلگونت
دلم آغوش میخواهد
نکن جانا دریغ ازمن
که این بانوی عاشق را دگر
تاب جدایی...
سپیده
پردهها را کنار میزنم.
نور،آرام و بیصدا، از لای شیشه میخزد تو و پهن میشود روی زمین، مثل فرشی از جنس روشنی.
خورشید هنوز از پشت بلندیها سر نزده،اما جهان را نویدش بیدار کرده.
پرندهها نخستین قلمهای این نقاشی تازهاند.
نغمههایشان،ریز و درشت، بر شاخههای بیحرکت درختان مینشینند و...
صبح، با اولین تکههای طلایی آفتاب
که به پنجره میخورد آغاز میشود.
دنیا از خواب سنگین بیدار میشود و همهمهی آرام زندگی، جای سکوت شب را میگیرد. این زمان، فقط مال توست. پیش از آنکه روز، تو را با خود ببرد، در این سکوتِ پر از نور، نفسی بکش و...
سحر آمد
با پنجرههای نمناک
و بوسهای تازه بر پیشانی برگهای بیقرار شب.
مه،
ریسمان سست رؤیاهای زمین بود
که خورشید،
قلم موی طلاییاش را در آبهای راکد فرو برد
و نقش بست.
پرندهای
نغمهای را شکافت
و جهان،
یک بار دیگر
از نو خوانده شد.
سپیده
پردهها را کنار میزنم...
نور،آرام و بیصدا،
میخزد تو
و پهن میشود روی زمین،
چون فرش زربفت و لاله عباسی
خورشید هنوز از پشت بلندیها
سر نزده،
اما جهان را نویدش بیدار کرده.
پرندهها نخستین قلمهای این نقاشی تازهاند.
نغمههایشان،ریز و درشت،
بر شاخههای بیحرکت درختان مینشینند و خواب...
خنده بر لبهای تو هر وقت جاری میشود
حال واحوال دلم سبز و بهاری میشود
اشک شوقم میچکد هربار میبینم تورا
تو میایی گونه هایم آبیاری میشود
از بلور چشم تو ، ای در نگاهت آفتاب
باز صحن قلب من آیینهکاری میشود
از کنار عشق نابم ساده نگذر هیچ وقت...