عینکیبودنِاو رازظریفیدارد شیرمحبوسنباشد همهراخواهدکشت!
بر سنگ مزارم بنشین شعر بیفروز من می شنوم گرچه به قلبم ضربان نیست
سختست بگیری خبر از حال کسی که از اینکه تو باشی و نباشی نگران نیست
درانتظار بامداد اشک ریخته است فردا سهم ما عمرگمشده
دلِ درخت پُرازشکوفه باد چشمک می زند
تمام حرف بر سر حرفی است که از گفتن آن عاجزیم
دلبرِ دل نازکِ من، بهترین اتفاقِ زمستون، تولدت مبارک
تازه بعد از تو به خود آمدم و فهمیدم که چه اندازه به دنیای تو وابسته شدم ...
من پناهنده ام به مرزهای تنت ...
مخمل نازِشبی ، ملتهب و بارانی با تو بی چتر در این کوچه دویدن دارد
سردی دست تو هنگام وداع خبر آورد مرا فاجعه ای در راه است
من آن خاکم که روزی بستر رودی خروشان بود کنار چشمه بشکن بغض این ظرف سفالی را
به راز گفتم با دل، ز خاطرش بگذار جواب داد فلانی ازان ماست هنوز
نیستی، ولی عزیز؛ عشق تو همیشگیست پس به احترام عشق، چند ثانیه سکوت...
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من دل من می داند و من دانم و دل داند و من...!
مثل شب های دگر باز به هم خیره شدند برکه و ماه ، ولی از سر بی حوصلگی
سر میگذارم روی شالِ پروفایلت لاکو آنی همیشه
چه میشود/ چشم درچشم/ پلک نزنی/ در این شبِ طولانی/ یلدا
زمزمه های دل غربت زده ام را به نسیم سپردم تابرساند به تو.
الهی تو دقیقه باشی و من ثانیه که هر دقیقه شصت بار دورت بگردم
حس خوب دو بخشه: ۱_قَݪْْبِ توْ ۲-آغوش تو
حضرت عشق! بفرما که دلم خانه توست سرِ عقل آمده هر بنده که دیوانه توست !
چه دردی داره دوری تو ازم عشقم الهی هر چی عاشقه برسن به هم
ای بهانه ی زنده بودنم تولدت مبارک