همیشه برای زخم هایمان نمک نذر امام زاده کرده ایم
آنکه یارش در بغل دارد چه داند حال من
به چه کس باید گفت؟ با تو انسانم و خوشبخت ترین
اکنون کجاست؟ چه می کند؟ کسی که فراموشش کرده ام...
خودم کم بدبختی دارم این وسط تو هم هی خوشگلتر شو
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست جای گلایه نیست که این رسم دلبری ست
من چه میکردم به عالم گر نمی دیدم تو را
تو زیبایی مانند ترانه ی ترکی که دوستش دارم اما نمی فهمم
شادمان از دل و دلدارم و راضی ز جهانم
میدونستی تنها دلخوشیمی میون این همه دلمردگی؟
هزار بار پیاده طواف کعبه کنی قبول حق نشود گر دلی بیازاری...
سودای دلنشین نخستین و آخرین! عمرم گذشت و توام در سری هنوز
ناله را هر چند می خواهم که پنهان بر کشم سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن
من آن تو تو آن من چرا غمگین و پردردی؟
با اینکه هوای جهان خوب نیست به عشق تو دارم نفس می کشم!
چشم من چشم تو را دید ولی دیده نشد من همانم که پسندید و پسندیده نشد...!
گر چه یک روز مرا سخت بغل میگیری کاش آن روز کفن عطر تو را پس ندهد...
مثل گلهای ترک خورده کاشی شده ام بعد تو پیر که نه / من متلاشی شده ام
من تمامم... پر از این حالت بی حوصلگیست!
عیار نیک و بد مرد روز عزت اوست
من وغروب/روی یک خط ایستاده ایم/سبز شد برنج
پیراهنم بوی تورا میدهد ازبس که خیالت را شبهادرآغوش دارم.
حکایت دیگری از تو ورق خورده است که پله پله غرق گل شوی نوجوان روزت مبارک
پیمانه را به دست اجل بسپرو برو ای زندگی شراب تو مستم نمی کند