شب است و در شب من خوش نشینی ات زیباست
پاییز میرسد که مرا مبتلا کند با رنگ های تازه مرا آشنا کند
گر میل دلت به جانب ماست بگو...
چه لذتی دارد حواسی که پرت* تو * میشود
+ از دلتنگی میشه به کجا پناه برد؟! به بغل !️
حس خوب یعنی وقتی که از پیشش برمیگردی لباسات بوی تنشو بده
سخت ترین معادلهٔ تکمجهولی دنیاست... معمای چگونه بوسیدنت!
درد دارد که خودت علت لبخند شوی... و دلت در همه حالات پر از غم باشد.
همینکه مهر بر در زد بیتاب شدم
جهان اگر برپاست هنوز کسی / کسی را دوست دارد اگر چه دیر اگر چه دور...!
نه ماه است و نه مهر...! روزهایی که تو را ندارم
و تو تنها مخدری هستی که ارزش اوردوز کردن را دارد...
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
داشتم آمدنش را باور...
بیمار غمم عین دوایی تو مرا
تاب مژه اش قلقلک دلم/ روده بُر می شد خنده دراغوش لبانم
لب تر نکن اینقدر که زجرم بدهی باز یک مرتبه محکم بغلم کن که بمیرم
عشقم خندههای تُو ست بخند بگذار خرداد را عاشقانه سر کنم ...
همدرد منی هم درد منی!
گر چه شب تاریک است دل قوی دار / سحر نزدیک است
اما بهار من تویی من ننگرم در دیگری!
زمین بهشت میشود روزی که مردم بفهمند هیچ دینی با ارزش تر از انسانیت نیست...
با تو تنها یک خیابان همسفر بودم ولی با همان یک لحظه عمری بی قرارم کرده ای
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم