متن راز دل
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات راز دل
کاش وقتی کسی رو واگذار میکردیم به خدا،
یه کد رهگیری هم بهمون میداد،
تا ببینیم به کدوم مرحله رسیده ...
خواستم عکس جدیدم را برایت... بیخیال!
خواستم امشب کمی با شعرهایت... بیخیال!
خواستم از تـو چه پنهان...نه! بماند... بگذریم!
بگذریم اصلا... خداحافظ ؛ فدایت... بیخیال!
اَهلِ نَماز میشَوَم، جُمله نیاز میشَوَم
سوی حِجاز میشَوَم باز مُقابِلَم تویی
باده ی ناب میشَوَم، شِعر و کِتاب میشَوَم
یِکسَره خواب میشَوَم، باز مُقابِلَم تویی
هَمرَهِ موج میشَوَم، راهیِ اوج میشَوَم
فوج به فوج میشَوَم، باز مُقابِلَم تویی
سایه ی ماه میشَوَم، دَر تَهِ چاه میشَوَم
راهیِ راه میشَوَم،...
گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن!
گاه میلغزد زبانم، بشنو و باور مکن!
گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟
گفتم آری می توانم... بشنو و باور مکن!
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است
باز می خندم که خیلی، گرچه می...
بگو ای عشق چرا خانه خرابم کردی؟
جای چشمه، تو چرا غرق سرابم کردی؟
دلخوشت بودم و افسوس شکستی من را
هرچه رویا همه را نقش بر آبم کردی
سوخت جان و دلم از دست تو ای زیبا رو
آه در شعله ی غمها تو کبابم کردی
کودکی شد دل...
یک نفر هست که آرام کند جانم را
او طبیبی ست که ماهر شده درمانم را
اوست انگیزه ی این زندگی و هستیِ من
دل به دریا زدم و اوست همان کشتیِ من
با نگاهش به من امید به ماندن داده
شعرهایش به من این قدرتِ خواندن داده
شده چون...
شاعر چه حرف خوبی میزنه ؛
میگه که :
آنکه یکبار از مَرامش نیش خوردی را نبخش
پوست اندازی چه تغییری دهد در ذاتِ مار؟
دل به هرکس میسپاری، پای احساست بمان
من که رفتـم، پای قلب قـدر نشنـاست بمـان
من به گلهایی که میخشکند عادت کردهام
تو همیشه عاشـق ارکیـده و یاست بمـان!
زود دستم را زمین انداختـم در این قمـار
با همان سرباز و شاه و بیبی و آست بمان
ظاهراً معیار...
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی بساطِ عیش خودش جور می شود
گاهی دگر ، تهیه بِدستور می شود
گه جور می شود خودِ آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می شود
گاهی هزار دوره...
من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم
از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم
هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندن اندیشه در آتیش می ترسم ...
دل به دریای خیال انداخت طوفان مرا
غمزه ای زد چشم مستی، برد سامان مرا
در خموشی صد سخن دارم به دل، نشنیده کس
ناله پنهان کند در سینه، پنهان مرا
خاک کویم سرمه سازند به چشمان نظر
جای دُرّ و گوهر است آغوش ویران مرا
باده ی عشقم بسوزد...
سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
باز گویم که عیان ست چه حاجت به بیانم
🦋 سراغ من را از چشمهایت بگیر.
همه چیز زیر سر آنهاست.
🦋 از آنان بپرس چه دیدند در من
که تو را تا بینهایت
🦋 خواستنی کردهاند برای دلم.
در کنارت شکفتم خواهی بری؟ برو
راز دل بگفتم خواهی بری؟ برو
نیستم هرگز من آن گدای عشق
پس چرا مانده ای هر چه زودتر برو
واژهها
از سکوت میگریزند
در هیاهوی شعر
تا فریاد شوند
قصهی دوست داشتنت را
بر دوش بکشند
در کوچههای شب
با صدای باد
با طنین دل
با بغضی که نمیمیرد
آن کس تواند گفت از عشق تحفهی نابش برده، که،
دل گویی کندو زِ دلبر ربوده و از شهدِ لبش خورده!
نگاهت، در دلم، گردیده روشن؛
صفا داده، به جانم، همچو گلشن؛
من از: حسّ نهانِ جان سرایم:
فدایت، شورشِ جامِ دلِ من!
من به اسرار دلم، عاشق چشمت شده ام.
ولی انگاری تو، خبرت نیست از این عشق میان دل ما.