متن زانا کوردستانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زانا کوردستانی
آی ی ی مردم!
به آیه های کدام پیامبرِ کاذب
دل بسته اید؟!
که،
از عشق روی گردانید!؟
...
مگر فراموشتان شده ست
پیامبران راستین،
عاشق بودند!
سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
خون را بر برف دید
چه جای گریه
کودکی که بره ها را دوست می داری؟
زمستان
سُرسُره می سازد
گوسفند از گلوی گرگ
پایین می رود
سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
حکم می دهد اسفند:
--گیسوانت در بند بماند!
فروردین اما،،،
تردید می کند.
...
نومیدی؛
چیز بدی ست...
می دانم،
می دانم
هیچ اردیبهشتی\
عطر گیسوانت را
آزاد
نخواهد
کرد!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
هاشور در هاشور ۱۱۱
دلم،،،
برایت خیلی تنگ می شود...
ناخود آگاه،
شماره ات را می گیرم اما،
هیچ وقت جواب نمی دهی!
...
نمی دانم،،،
نمی دانم\
شاید پیش خدا
تلفن را پاسخ دادن،
--قدغن باشد!؟
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
کوردم؛
آی ی ی کوردم،،
کورد!
شبیه بلوطی که
با هیچ باد و بارانی
ریشه های ستُرگم؛
کنده نمی شود!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
اغلب جهان را
خیاطی می بینم
با سوزنی در دست
از این همه خلق
بسیارند در حلقم
تنها تویی که بیرون می آیی
و خیاط
که می دوزد و می دوزد و می دوزد
به حیرت می نگرد
به لبانِ دوخته ام
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
من،،،
نشان شجاعت گرفتم؛
برای جنگیدنِ جسورانه ام
با همه!
برای فتح قلب تو!
...
و تو،،، اُسکار گرفتی
برای اجرای
نقشِ اولِ همه ی غریبه ها!
سعیدفلاحی (زانا کوردستانی)
کشنده تر از گلوله؛
نبودن توست...
--(مرگِ تدریجی!)--
وقتی،،،
روزهای سال تمام می شود وُ،
هنوز\
ندارمت!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
جای نبودنت را
دلتنگی پُر کرده وُ
سینه به سینه
قلب ام را تسخیر می کند،
و من برای یافتنت
هرزه و ولگرد
--چون باد پاییزم.
سعیدفلاحی (زانا کوردستانی)
گیرم که آفتاب بر آید وُ،
از لقاح با افقِ باکره
سایه روشن سحر،
--صبحی بزاید زیبا!
...
مرا چه سود که؛
بی تو--
همه ی روزهایم
تاریک است!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
گونه هایم ،،،
این روزهای زخم ودرد
لگدمالِ پای اشک ست و،
-خونابه...
آه؛
چه برسرت آمده ست
-- ای دل؟!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
#هاشور در هاشور ۱۰۵
آوردگاهم،
سطر سطر دفترِ من است!
وَ؛
از قلمم،
گلوله هایی می روید که،،،
هیچ توپ و تفنگی شلیک نکرده ست اما،
چرا
بیدادگاه ها
در وحشت اند!؟
سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
#هاشور در هاشور ۱۰۴
تندیس های گریان،
مترسک های خندان،،
ربات های منضبط...
انسانیت پشت نقاب مهجور است!
...
آی ی ی جهان!
با نظم نوین ات،،،
از ما چه می خواهی؟!
سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
#هاشور در هاشور
امروزه روز،،،
تفنگم را زمین گذاشته ام وُ
به قلم پناه آورده ام!
***
چرا که سرزمینم
خسته از\خون و جسد\،
به تفکری نوین نیازمندست!
(زانا کوردستانی)
گاه،،،
یک لبخند ساده،
یا گلی سرخ،،،
چکمه های جنگ را
گم می کند!..
***
مگر به \معجزه ی عشق\؛
ایمان ندارید؟!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
دیوار های اتاق،
خسته از پنجره های کاذب!
*
به ظهور دستی رهایی بخش
نشسته ام،
تا،،،
به تلنگری بگشاید پنجره را
شاید؛
هوایی تازه کند\
--اتاق غمباد کرده ام!
سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
ردّ بوسه هایت
بر لب هایم ماسیده ست
سهمگین وُ،
--کشنده!
...
برایم،
فاتحه ای بخوان وُ،
آغوش بگشا
تا لاَشه ی مهجورم را
در بهشتِ \سینه ات\
--دفن کنم!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
نگاه خیره ی من ،،،
با چشمانی بیگانه از خودم؛
ماتِ نگاهِ سردت بود...
دردانگیز بود برایم که،
چرا مثلِ گذشته ها\\\
نگاهم را،
با تبسمِ همیشگی ات
--پاسخ ندادی؟!
...
نکند--
سکّوی یخ زده ی غسال خانه
گرمای مهرت را
سرد کرده بود؟!
آه!
آه؛
--پدر!
پ.ن:
و سخت...
روسری ات را کنار بزن!
این مرز پارچه ای،
دیواری مرگبار ست
مقابل عاشقانه های من...
♥
اینجا،،،
سربازی جان بر کف متوقف ست،
پشت خاکریزی پارچه ای !
سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
مرا از اینجا ببر،
تا آبی آغوش نیلگونت،
تنگاتنگ موج بازوانت!
لابه لای مرجان های سرخِ دامنت،
شناور با ماهیان دستانت!
مرا از اینجا ببر،،
مى خواهم \بهشتم\
--در اعماق پیراهن \تو\ باشد.
سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
یک چیز آدم را می کشد
گاهی یک تیر،
گاهی یک تصادف،،
گاهی یک شعر
و یا یک رفتن
ولی هیچ آدمی
از تنهایی نمرده ست،
فقط بسیاری دق کرده اند...
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
شعر از این سیاسی تر؟!
دنیا بی تو،
زندانی ست بزرگ!!!
...
و من اسیر در سلولی انفرادی
محکوم به ابد وُ
تبعید به قلب بی وفای تو...
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)