شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
دریا به وقت عاشقی
گاهی پر از درد است و گاه،
آوار طوفان می شود!
اما تو باز عاشق بمان!
هرکس از عشقش بگذرد؛
آخر پشیمان می شود!
◾شاعر: سیامک عشقعلی
تو آمدی
تو آمدی که دلم عاشق جهان باشد
نگاه ماه قشنگت در آسمان باشد
تو آمدی که در این روزگار بد عهدی
وفا و مهر و محبت به ارمغان باشد
تو آمدی که مسیر نگاه چشمانت
ترانه ساز غزل های این و آن باشد
برای واژه بودن میان خوبی...
چه می کنی
به مناسبت شهادت حضرت علی ع
ای شهر کوفه با غم حیدر چه می کنی
زین پس بدون ساقی کوثر چه می کنی
نخل بلند عالم هستی شکسته شد
با ناله های سرو وصنوبر چه می کنی
ای شهر بی ستاره شب های بی علی
دور از...
پای در کعبه نهادی
صبحی از آن شب عقرب زده آغاز نشد
زخم سربسته ی پیشانی تو باز نشد
ماه بود و شب پرحوصله و چاه سکوت
جمع خوبیکه به جز عشق تو دمساز نشد
سر به مهر است هنوزت جگر خون آلود
هیچکس غیر خدا واقف از این راز...
بهانه بودن
در استوای دلم جز غم تو پیدا نیست
ولی چه چاره کنم با گلی که با ما نیست
میان سینه ی ما غیر تو نمی گنجد
اگرچه در دل سنگت برای ما جا نیست
به نور ماه چکادت قسم که پنجره ام
بجز طلوع پگاهت به مشرقی وا...
یعنی من... یعنی تو...
به روی موج خروشان حباب یعنی من
درون حلقه ای از پیچ و تاب یعنی من
طلای گوهر دردانه، ناب یعنی تو
میان کوره ی آهن مذاب یعنی من
طلوع صبح امید، آفتاب یعنی تو
غروب خسته این بازتاب یعنی من
پرند جلوه ی رنگ و...
بسم الله الرحمن الرحیم
هَوای مُنزویان زخمی از حسادت خیس
جهانِ ترس فرورفته در رشادت خیس
دوباره نیمه شب و صفرِ ساعتی مجروح
چقدر گریه بکارم برای عادت خیس
قسم به ترکش غم روی خطّ پیشانی
بُریده ناف مرا گوشه ی ولادت خیس
غریبِ از نفس افتاده را نمی بلعی؟...
بسم الله الرحمن الرحیم
عُمری حدیث سایه و بارانِ واژه ام
جغرافیای دَرهَم و طوفانِ واژه ام
بر امتداد عمقِ معمّای بی کسی
تشییع سوت و کورِ خیابانِ واژه ام
شمّاطه ی دهانِ ملخ های هَرزه گرد
باور نکرده اند بیابانِ واژه ام
بی اختیار هق هق باور شکسته...
جهان در حسرت آیینه مانده است
گرفتار غمی دیرینه مانده است
شب سردیست بی تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدینه مانده است:)
دنیا چقدر فاصله انداخت بین ما !
تو جنگل شمالی و من ساحل جنوب
گوهر اعجاز
سوره ای خواند به زیبایی ترتیلی که
تاج عزت بنشاند پی تاویلی که
سند پاکی و زیبایی خورشید کند
گوشه پاره ای از چاک سراببلی که
موجب روشنیِ تیره° شبی تار شود
نکته در نکته به زیبایی تحلیلی که
بسپارد به خداوندی امواج صفا
روی پرهای تماشایی جبریلی...
سودای سحر دارد مگر؟
روزگاران قصه های تازه تر دارد مگر !
با سپیداران حق تیغ و تبر دارد مگر ؟
کوچه های شهرک آلوده از رنگ و ریا
اینهمه آدم نمای کور و کر دارد مگر ؟
اشکی از ماتم گرفته برکه های دیده را
سینه اهل صفا را...
اگر با بی کسی پیوند دارم
خزر را مثل یک لبخند دارم
شقایق های تاریخم پر از درد
به خون و بغض شان سوگند دارم
که صلح و سادگی تا بوده با من
غروری سخت ثروتمند دارم
هزاران کوروش از جنس حقیقت
ازل را تا ابد فرزند دارم
خلیج فارس...
تا آخر این شعر با قلبت بیا! یادت می آید...
خانم من! ای بهترین! ای با وفا! یادت می آید؟
یادت می آید دست هایم شد جدا از دست هایت؟
تا مرگ رفتم... بازگرداندی مرا... یادت می آید؟
تا طعم خوب باتوبودن را چشیدم قصه لرزید
یک شهر دشمن شد...
آاای خانم غمزه هایت ریخت می خواهیدشان
می خرند عشاق اینطوری نیندازیدشان
می برند و پشت ویترین ها نمایش می نهند
دیدنی هستند، باید با دل و جان دیدشان
وقت لبخندت جواهرسازها مستاصلند
بین لبخند شما و برق مرواریدشان
خانم اینها که دلِ آدم اسیرش می شود
از کدامین بندر...
هر زمان بی کس شدی تنها شدی یادم بکن
هر زمان هم خانه با غم ها شدی یادم بکن
روشنی هایت که هیچ اما اگر روزی عزیز
خسته از تاریکی و شب ها شدی یادم بکن
ارس آرامی
در دلت یک غم زیباست، دلم می گوید
خسته از شاید و اما ست، دلم می گوید
دل تو مثل غزل، مثل خدا، مثل سکوت
مثل یک کوچه تنهاست، دلم می گوید
دل سودایی من، ساده و سرشار و بزرگ
یک نفر مثل تو می خواست، دلم می گوید
من...
یک قدم سویم بیایی، سوی تو پر می کِشم
طرح پروازم به سویت را کبوتر می کشم
باز دل دل می کنی تا تشنه ی عشقت کنی
من شراب عشق را با جام تو سر می کشم
نقش لبخند تو در چشمان من جامانده است
صورت ماه تو را از...