متن عاشقانه غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه غمگین
من בخترے هستم کـہ بر روے اسب سیاهش مے نشینـב
و مے تازב
و بـہ شجاعتش مے بالـב
با پیراهن گلـבارش مے رقصـב
و پاے مے کوبـב
وبـہ همسرش مے بالـב..
با مشکلات مے جنگـב
و رو ب روے בشمنش مے ایستـב
با زنـבگانے مے سازב
از تو؋ـاט ها نمے...
عشق را در فیلم ها تماشا کردیم و در کتاب هاخواندیم در واقعیت رویا بافتیم…
بر روی بالهای موفقیت خود را رها میسازم و ب سمت بالا اوج می گیرم بذر امید در دلم روئیده است..
اگه احساس کردین،
به جائی تعلق ندارین،
باید خیلی سریع اونجا رو ترک کنید،
حالا میخواد،
خونتون باشه، یا شهرتون باشه،
و یا قلبِ یه آدم
گر چه دیدم همه عمر،
همهمه عالم و آدم ، امّا:
دیدار به پایان نرسد تا تو نیایی
آ ی عشق،
دور از منی،
و کف دستم از عطر نارنج تو پر است....
در این هوای هیچکس
نبضم برگ خشکیده ای است
در دستان باد
با سینه ای
پر از نوحه های قدیمی
که تو را صدا می زند
سر به این دیووانه ی بیمار هم گاهی بزن...
که به جز اغوش گرم تو، درمان نشود...
کهکشانی که مرا با خود
تا ثریا میبُرد،
از شانهام گریخت.
حالا...
آفتاب دانه میپاشد
**تا سایهام بلندتر شود
از فراموشی تو
از گل سرخی که با عطر.تو
نفس می کشد
از شمعی که با آواز باد
می گرید
از هر چیزی که تو را
به یاد می آورد
می ترسم...
تو میدانی
که هنوز در همین نزدیکی ها
پشت پنجره ی قدیمیِ ستاره ها
سکوتِ تو را
با قلمِ نیلیِ باد
روی عکسِ شب مینویسم...
شاید فردا
در غبار این خیابانها
که ماه گُم شد
و پالتوی تنهایی اش را
گردنِ فصلها انداخت،
آوازِ قاصدکی را بشنوم
که از هزارویکمین...
زمستان فصل مردن آفتاب بود
و آتش بازی تو
فقط سایه ای از دود
روی برفهای ساکت ...
اشکم کبوترانه
ابری به ناف شب می دوزد
دلتنگی همین است...
از تو که می نویسم
کاغذم بوی غزلهای سوخته می دهد
تو که بودی؟
تُ ...یاشبحی از الفبای گمشده
#رویاسامانی
آفتابا...
تو را از رنجش کلمات
در سر به هوایی باد
که شال نارنجها را می دزدد
می شناسم...
تو را مثل عاشقانه های شاملو
با چاشنی فروغ
و طعم شیرین بستنی
که زیر زبانم می ماند
می شناسم
تو را
با تمام شعرهای جهان
می شناسم
من سعدی نیستم، جفا بینم و غزل عشق بخوانم ...
من وحشی بافقی هستم ،از بامی که پریدم ،پریدم…...
عشق را ازباران باید آموخت وقتی دلتنگ می شود ،
بغض می کند ..
می بارد و کل جهان را زعشق خود خبر دار ....
تا شاید خبر شعله ور عشقش که ب آسمان رسیده است رنگ خون گرفته و از ناراحتی غروب کرده باز آبی شود،
معرفت را از...
داشتیم تدارک سفر میدیدیم، سالها میشد که حال و هوای عید مثل بچگیا نشده بود ولی امسال واسم عجیب بود، تو همین حال هوا بودم قهوه تعارف کردم کمی اصرار زیادی و دستم به فنجان خورد و ریخت روی لباسش، از من پرسید تو ریختی؟ خیلی عصبانی بود ترسیدم نا...
حالا بماند
بگذار تا خاطراتت در سینه ام جا بماند
بگذار تا اشتیاقم همواره پوپا بماند
حالا که روییده بذر مهر و ارادت چه خوبست
آهوی دشت خیالت همپای صحرا بماند
مهلت بده زندگی را تا یک نفس جان بگیرد
از رد پایت نشانی اینجا و آنجا بماند
وقتیکه از...
تو چه دانی که حال دل من...
بی تو چقدر بارانیست...
میِکشد هر شب مرا چشمان تو...
تا به سر حد جنون...