دلی دارم که خوی عِشق دارد که جُز با عاشقان هَمدم نگردد
در گلویم گیر کرده زخم یک بغض غریب...
غمهای جهان در دل پر غم داریم
تو همه دنیامی عشقم یه تار موتو به کل دنیا نمیدم
درخت سیب میوه سرخ وشیرینش را پس از در آغوش گرفتنم هدیه داد
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند ...
میروم تا که در آغوش کشم یاد تو را
بی پناهی یعنی زیر آوار کسی بمانی که قرار بود تکیه گاهت باشد…
پک میزند بهمن به بهمن زخمهایش را مثل زمین قرن حاضر، رو به ویرانیست...
دونه.ای که نخواد رشد کنه ؛ هرچقدر آب و آفتاب بهش بدی فقط بیشتر میگنده !
سوز حرفای بعضی ها از سوز و سرمای زمستان بدتره...!
از تو پر است خانه حتی اگر نباشی ...
من اندوهگین نیستم خود اندوهِ عالمم سرزمینی در سینهام گریه میکند...
گفته بودی بلدی حال مرا خوب کنی حال ما خوب خراب است به آن دست نزن .
من عاشقی کردم تواما سرد، گفتی از برف اگر آدم بسازی دل ندارد
ای که تخمین ملاقات ، قیامت زده ای! گر نشد فرصت دیدار، فراهم، چه کنم ؟
به خدا دل آلزایمر نمی گیرد! بفهمید آدم ها...
دوست داشتنت که قابل توصیف نیست
ما میفهمیم ولی شما مهم ترید برامون
عاقبت هجوم ناگهان عشق ، فتح میکند پایتخت درد را …
صبرم کفاف این همه غم را نمیدهد سرمایهام کم است و بدهکاریام زیاد
خطرناکترین نوع بشر کسی است که فهمش کم و اعتقادش زیاد است !
ما وصل خواستیم و رقیبان فراق را نفرین سریع تر ز دعا مستجاب شد
آنقدر عزا بر سرمان ریخته اند که فرصت زاری نداریم.