کوهستان ترا بیادم می آورد وخاطرات باتو بودن را ای سفر کرده که در محالی گم شدی غروب جنگل بی تو اما چه غم انگیزاست
هر کسی تکهای از قلب مرا کَند و گذشت هیچ کس با منِ دلخسته همآواز نشد
روزگار، نبودنت را برایم دیکته می کند و نمره ی من باز می شود... صفر! هنوز نبودنت را یاد نگرفته ام
وقتی می آمدی حیاط پر میشد از عطر ترنج ها... حالا تورفته ای و ... خانه مان پر شده از رنج ها
اندازه صد ساله رفتی اما هنوز عادت نکردم خواستم بگم نرو عزیزم خواستم ولی جرات نکردم …
من آن روز های طولانی پُر انتظارم که از خیال آمدن ات به انتهای خودش رسیده .
بوی عطرت که شنفتم به لبم جان امد منم ان گل که نچیدی و زمستان امد...
گرفته تر از ماه گرفتگی آفتاب گردان
اگرچه باز نبینم به خود کنار تو را عزیز میشمرم عشق یادگار تو را ...
ای تمام باران چشمم از آن تو بگذار فقط در هوای تو ابری باشم...
از گلی که نچیده ام عطری به سر انگشتم نیست خاری در دل است.
دلم از نبودنت پر است ، آنقدر که اضافه اش از چشمانم میچکد !
آمدی قصه ببافی که موجّه بروی در نزن ، رفته ام از خویش ، کسی منزل نیست
بهمن هم آمد مدفون نشدندخاطراتت
خیلی دلتنگ توام ، نمیخوای برگردی ؟
برف اندوه می بارد تو می روی که باز نگردی تا برف اندوه جای پای تو را سفید کند
گفت تا امروز دیدی من دلی را بشکنم بغض کردم خود خوری کردم نگفتم بارها
خنده های زورکی را خوب یادم داده ای مهربان بودی ولیکن مثل مهماندارها
انقد به فکر رنگی کردن دنیاش بودم که دنیای خودم سیاه شده!! .
تو برفی آرام می باری و می روی و من یک عمر نبودنت را چکه خواهم کرد!
ای شادی جان سرو روان، کز بر ما رفتی از محفل ما چون دل ما، سوی کجا رفتی؟ تنها ماندم، تنها رفتی
همه شب نالم چون نی که غمی دارم دل و جان بردی اما نشدی یارم با ما بودی ،بی ما رفتی چو بوی گل به کجا رفتی؟ تنها ماندم، تنها رفتی...
تو از همه به من نزدیکتر بودی... و رفتنت مرا از همه غمگین تر کرد... به من بگو آخرین شاخه... چطور می شکند...
کافه ای بی حوصله ام... با میزهای یک نفره... و قهوه های لال... سال هاست... در من... خبری از آمدنِ عشق نیست... .