شاید امروز جور دیگری باشد با نگاهم خواهی خواند با نگاهت خواهم خواند
تشنه ی بارانم قصه ی ابرها را بنویس تا بشویم پنجره ی چشمانم را
دنیا همه پوچ تو تنها گل من
یک تنه تن هام
پلک بگشا تا صفحه ی صبح ورق بخورد
تنهایی هایم را نوشتم نخواندی فریاد زدم نشنیدی با بریل می نویسم کاش لمسش نکنی
سرشارم از تنهایی و پنجره ام ضرب بارن نیست
تورا خواندم نبودی آنجه باید
حرف هایش نشان آشنا می داد زیر گوش درخت تبر
چشم فرو بستیم قایم شد موشک بازی بازی جان باختیم
سنگی بر سینه دارند روزنامه های صبح در پیشخوان دکه ها
ماندن فعل نیست، دینی ست با پیروانی اندک
از پیله در آمدیم، جهان همه پنجره بود!
پر کارترین شاعر جهان... شب است! با آن همه شعر سپید کوتاه
تراشیدم تا رنگ دهم به صفحه ی سیاه زندگی مداد رنگی
نبض نگاهت را به گل های دامنم سنجاق کرده ام از سایه ها که بگذری خواب هایت پر از سپیده ی صبح می شوند.
گاهی چتر را باید دست باران داد روی سر خودش بگیرد و ما جایش بباریم
هوا ناخوش! صدای کلاغ...
در کالبد خودم بهترین خودم روزگار آفتاب پرست
دریغ از یک سیب همه را گاز زدند گناه
دکمه های شب وا ماه انگشت نما
ایستادم چرخ زمان هنوز می لنگد
خفاشی معکوسم روی فکرهایم راه می روم روی اندیشه هایم آونگ!
این شعر گوشه ی دامن زنی از ذشتستان است بتکاندش... کام تمام گنجشک های جهان شیرین می شود