تو اوج خوشگذرونی بهت پی ام میده دلتنگتم این دیگه خیلی دوستت داره..!
عشق یعنی از نگاه کردن بهش سیر نشی حتی وقتی اون نگات نمیکنه
فکر تو دریاست و من شنا نمیدانم
پلکی بزن... بیدار شو صبح است و وقت زندگی
رفتی توی وجودم...
تو همانی که رگ خواب مرا میدانی
با غمت گاهی نباید ساخت باید گریه کرد...
بہ اندازهٔ یڪ شب خوابِ راحت و یڪ روز خیالِ راحت در آغوشم بگیر خدایا…
من اینجا درست وسط پاییز ایستاده ام و دارم برگ به برگ دوباره عاشقت می شوم
زمان آدمها را عوض نمیکند... زمان حقیقت آدمها را آشکار میکند....
و چای دغدغه عاشقانه خوبی ست برای با تو نشستن بهانه خوبی ست
آخرین منزل ما کوچهی سرگردانی است دربهدر، در پی گم کردن مقصد رفتیم .
عشق یعنی در میان صد هزاران مثنوی بوی یک تکبیت ناگه، مست و مدهوشت کند..!
از زندگی آموختم تا با کفش کسی راه نرفتم، راه رفتنش را قضاوت نکنم..
تو نباشی من از آینده خود پیرترم
حزن، پنجره ای بخار گرفته بین خویشتن و جهان است.
زن عشقی را که برای آن گریسته است هرگز فراموش نمی کند...
یاد تو شمعی ست در دلم کوچک و همیشه گرم...
سر پیری اگر معرکه گیری هم باشد من تورا باز تورا باز تورا میخواهم..
گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر ! درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد
سخت میشه وقتى رویاتو با یکى میسازى و با یکى دیگه زندگى میکنى..
عطر سیب زیر درخت قلیان
لا به لا سیب هم ترش هم شیرین دفتر شاعر
پای سیب درون ویترین شرابِ کهنه