متن کتاب ترنّم احساس
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات کتاب ترنّم احساس
zahakimi.biogfa.com
کتاب ترنّم احساس، ص ۱۰۰:
شورِ تبِ شیدایی، در من بدمد، در، دم
با حسّ مسیحایی، درمان بکند دردم
zahakimi.biogfa.com
آوازِ دلانگیز از: امواجِ صفا جاری
گردد به گلِ جانو، با جوششِ بسیاری،
امّید درخشد در، جامِ دلِ من؛ هر دم
جاری به رگم گردد، از موجِ محبّت، دم
برشی از یکمثنوی، کتاب ترنّم احساس، ص ۱۰۰
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (الههی احساس)
در شیبِ شبِ غمها، همواره گرفتارم
ایکاش که صبح آید، بر دشتِ شبِ تارم
از دامنهها تابد، مهری که کند روشن
سرتاسرِ احساسو، قلبم بشود گلشن
برشی از دلسرودهی ۴۵، ص۱۵۹، کتاب ترنّم احساس:
منِ من
تنها
با تو شکوفا میشود
تا همیشهی مهر...
برشی از دلسرودهی ۴۵، ص۱۵۹، کتاب ترنّم احساس:
منِ من را
با کمی «احساس»،
به من برگردان
ای باورت جاری
در سرزمینِ سینهام!
برشی از دلسرودهی ۴۵، ص۱۵۹، کتاب ترنّم احساس:
منِ من
پیدا نمیشود انگار
بدون حضورِ نابت ای دردآشنای دیرینهام!
برشی از دلسرودهی ۴۵، ص۱۵۹، کتاب ترنّم احساس:
خودم را گم کردهام
میانِ واژگانِ شکستهای
که روی بغضِ دفترم پرپر میزنند
برشی از دلسرودهی ۴۵، ص۱۵۹، کتاب ترنّم احساس:
خودم را گم کردهام
درونِ دلواژههای خستهای
که از دفتر شعرم چکّه میکنند
در صفرِ عاشقی،
احساسِ پریشانم،
گیسو میگسترد،
تا در بستری،
از جنسِ عاطفه،
در سینه بفشرد،
آرامشی محض،
به توانِ بینهایت صفر را!
دیده در ره دارد احساسِ زلالِ زندگی
از برای دیدنِ رخسارِ ماهِ پاکتان
آرزوی سینههای منتظر را بشنوید
بازگردید آخر ای آقای خوب و، مهربان
اگه حال دلت خوبه
بدون حال منم خوبه
یه حسّ نابِ زیبایی
رو قلبم مشت میکوبه
بمون با من؛ که هر روز این
صدای تاپ تاپِ قلبم
برات آهنگِ دل داره
برات دل میزنه، هر دم
رویای آمدنت،
به انگیزه وامیدارد،
مگوهای احساسم را؛
تا،
هموارهی آرزوهایم،
با نبضِ رسیدن بتپند،
در ناکجای سینهی دردآشنایم!
تو،
خواهی آمد!
با ترنّمهای نابت، دشتِ جانم سبز شد
با هزارآوای مهرت، زندگی دارد دلم
کوچههای باغِ احساسِ دلم
سبز گشت و، پر شد از: یاسِ دلم
منتظر هستم بیایی؛ با نگاه
شاد سازی باورم را، هر پگاه
با احساسی،
از مهر،
لبریز؛
چونان مهری،
که از پی آن،
آبان است،
مهربان باشیم و مهرانگیز؛
تا بهاری گردد،
تمام لحظه هامان،
در دلِ پاییز!
زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
🍂🍁
✍ تو هیچ وقت نبودی...
وقتی نرم نرمک،
به کوچه باغ احساسم سرک می کشی؛
و می گویی:
«هستی؟»
هستی ام زیر و رو می شود؛
دریای درونم آشوب می گردد؛
طوفان می دمد،
در بند، بندِ وجودم؛
امّا، چو بازمی نگرم،
می بینم تو نیستی؛
و فقط،
سایه ی...
گشته ام آتش نشین از رفتنت؛
می ترسم تاخیر کند قطارِ آمدنت،
پیوسته ی ریل های احساسم را؛
و جز ریزشِ ریه هایی از دود،
هیچ نماند از رگه های هستی ام برجای؛
بازآی!
زهرا حکیمی بافقی (کتاب ترنّم احساس)
ترسِ توست:
فراموش کنی خودت را؛
ترسِ من:
فراموش کنم تو را!
زهرا حکیمی بافقی (کتاب ترنّم احساس)
ثانیه هایم بی تابانه می خواهندت؛
تو که نمی دانی؛
و من،
بعد از این،
از سکوت سرشار خواهم گشت!
زهرا حکیمی بافقی (کتاب ترنّم احساس)
سرشارم از شمیمِ خواستنت!
زهرا حکیمی بافقی (کتاب ترنّم احساس)
تو هیچ وقت نبودی؛
حتّی در دلِ آن شب ها،
که تا قلبِ سپیده،
به مِهرِ دیدارت،
ستاره شمردم!
زهرا حکیمی بافقی (کتاب ترنّم احساس)