خلاصه ی حال و روزم رو چاوشی تو چهار تا کلمه گفته/ صبوریم کمه... بی قراریم زیاده!
ما دو بیهوده ولی خوب به هم میآییم...
دق که ندانی که چیست گرفتم...دق که ندانی تو خانم زیبا
دل من از تو چه پنهان که تو بسیار خری
شیبه بغض نوزادی که ساعت هاست می گرید پر از حرفم...کسی اما زبانم را نمی فهمد
رفتنت اول طوفان نفس تنگی هاست بنشین شهر دلش باز هوا می خواهد
زخمی که بر دل آید مرهم نباشد او را
یاد ایامی که هر دم یاد ما بودی بخیر
رفتیم / دعا گفته و دشنام شنیده
یک تو میگویم و دلم تا بی نهایت می رود
چه بی تابانه میخواهمت... ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری...!
آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد؟ عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ
فقط به آسمان تجلی قلب تو خیره می شوم و آرام میگیرم
دلتنگم و باید سراغت را بگیرم ایکاش میگفتی همین حالا کجایی...
چشم های تو خدای قلب منه
زندگی چه اتفاق غم انگیزی است وقتی تنهایی ات سالها از تو بزرگتر باشد
محبت را به دل دادن صفای سینه میخواهد ... به یاد دیگران بودن دلی بی کینه میخواهد....
عاشق حاضر جوابی ات شدم که هیچ دوستت دارمی را بی بوسه نگذاشتی...
نبودنت، کسریست با مخرج صفر؛ همانقدر بیمعنا همانقدر تعریف نشده...!
بگذار در آغوش تو، آرام بگیرم... دلچسب ترین، شیوه جان باختن است این...!
دل را قرار نیست مگر در کنار تو...
دلبرم چاق که نه / باب دل یار شده مثل آن سوگلی دوره ی قاجار شده
نامت / خاطراتت/ بوسه هایت و لمس حس بودنت را به دست باد سپردم. یادم تو را فراموش
ما فکر تو هستیم و تو انگار نه انگار