بیعشق، نشاط و طرب افزون نشود/ بیعشق، وجود، خوب و موزون نشود
نفس خائن زندگی را تلخ بر من کرده است/ وای بر آن کس که دزدش در درون خانه است
هیچ کس از نبود رابطه ی جنسی نمی میرد/ ما از فقدان عشق است که می میریم
آرام شده ام/ مثل درختی در پاییز/ وقتی تمام برگ هایش را/ باد برده باشد
تقویم را معطل پاییز کرده است/ در من مرورِ باغِ همیشه بهارِ تو
پاییز شد که خاطرهها دورهام کنند/ فصل خزان، محاکمه ی دوره گردهاست
به نفس های تو بند است مرا هر نفسی/ سایه ات از سر ما کم نشود حضرت یار ...
هرچه می خواهی دور شو که به قلب من نزدیکی
به من گفت: عاشق پاییزم و از آن روز من شروع به فرو ریختن کردم
عشق آن بغض عجیبی ست که از دوری یار نیمه شب بین گلو مانده و جان می گیرد
و چه دوستت دارم ها که نشد با تو بگویم
هم ماه منی هم جان منی
گوش نده بهشون تو چاق نیستی تو فقط تپل و تو پر بامزه ای
سعی نکنید حضورتان را به رخ بکشید کاری کنید که نبودتان احساس شود
تو که پاییز می شوی من زیر پای تمام عابران خرد می شوم!
دلم قرص است وقتی مسکنم تویی...
گاهی باید تو برق چشاش خیره شد و گفت دردت به جونم
نیست با تو درنگ دیگری
به سوگ نادانی سیاه پوشم
تا استخوان به تو مبتلایم
مقصدی به نام خوشبختی وجود نداره از مسیر لذت نبری زندگی تو باختی!
گر با دگران به زمنی وای به من ور با همه کس همچو منی خاک تو سرت!
کسی نیست در این گوشه فراموش تر از من
رخ نمایان کن و این ماه شب تابانم باش جانم باش