متن اشعار مرتضی میرزادوست
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار مرتضی میرزادوست
من از خاندان وفاداری ام
که با این همه رنج و بیداد و غم
کنی تکّه تکّه وجود مرا
محال است از عشق تو دل کنم
بگو با کدامین نسیم آمدی
که دشت شقایق به رقص آمده
چه سوزی در آن برق چشمات بود
شدم موبدی کنج آتشکده
گذشت نام تو از لب، هوا معطّر شد
و ابر رحمتت ایدوست بارورتر شد
تمام دغدغه هایم دوید در پی تو
حنای دلخوشی من به رنگ دیگر شد
از گل هر دمن گلابی نیست
هر سخن درخور جوابی نیست
«ای به ما از ما به ما نزدیکتر»
هر چه گوییمت زخوبی نیکتر
بی تو هر تشویش ما بی معنی است
نستعین حمد ما پر معنی است
به یادِ تو دائم به تاب و تبم
و این بیت شد مونسِ هر شبم
خدا هست، دل جای تشویش نیست
پناهی به جز او...... در آفاق کیست
می شود سیر شد مگر از تو
هر چقدر هم که زائرت باشم
کاش بودم غبار راهی تا
هر زمان مسافرت باشم
مثل هر روز سرگردان
مثل هر شب دوباره بی خوابم
عشق تو چه کرده با این دل
که بسان موج بی تابم
خودت گفتی که مشتاقی به روی نادمان یا رب
به دیدارت دو چندانم اگر جا دارد عفوم کن
اگر ای اجابتگر و مستعان
بخواند خلایق تو را همزمان
و هر یک کند بی نهایت طلب
به هر نقطه ای از عجم یا عرب
نمی ماند از لطف تو بی جواب
عنایت کنی می شود مستجاب
شعرهایم،
فرزند سکوتی ست
که ناکام
از دنیا رفت..
سکوتت
کویری ست بی پایان
که بادهای غریبش
نقش ناگفته ها را
بر رمل های زمان می نگارد
و من
مسافری بی قافله
پا در رهگذرِ
بیصدای این توفان خاموش
در جستجوی بذر واژه هایی
که هرگز نبالیدند..
کاش می شد
پشت این دیوار،
چشم شب باشم
تا کشف کنم...
سکوت،
پناهگاهی ست
که در آن
حجم دلتنگی ات را
در آغوش می کشم..
اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ عَلِیِّ بْنِ مُوسَىٰ الرِّضَا الْمُرْتَضَىٰ الْإِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَحُجَّتِکَ عَلَىٰ مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّرَىٰ الصِّدِیقِ الشَّهِیدِ صَلاةً کَثِیرَةً تامَّةً زاکِیَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً کَأَفْضَلِ مَا صَلَّیْتَ عَلَىٰ أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ.
در سمتِ نگاهِ تو که آید زوّار
من با دلِ خود آمده ام ده ها...
ایستگاه،
سوت و کور..
فقط
باد
چادر زده
انگار،
هیچ صندلی
برای
هیچ سوتی
دست تکان نداده..
له و لورده
زیر پای بیرحم زمین،
دستِ مهربان آسمان
نوازشم می کند..
هر چقدر هم
زخم ها فریاد برآرند
می دانم
روزی
در آغوش ابرهای سپید
آرامشِ ابدی را
لمس خواهم کرد..
پیشانیِ خود را به ریا می سایند
هر سال به خانهِ خدا می آیند
غافل، بغلِ سطلِ زباله هر روز
جمعی زِ سرِ نیاز، غم می زایند
مرا یاد تو آرام نهان است
جهانی در میان این جهان است
کسی از عشق تو محروم باشد
درون قصر هم بی خانمان است
میدان شهر،
شعری را شلّاق می زدند
پرسیدم جرمش چیست؟
گفتند: مستی
گفتم: شعر مگر شراب می خورد؟!
گفتند: نه،
امّا
دیشب
از حوالیِ
"چشم های تو" رد شده..
ما درختان کهن
که سالها
همصحبت رودها بودیم،
چه زود
تسلیمِ
آبیاری قطره ای شدیم..
_ زندگی
ردّ پایی ست
که محو می شود
روی شن های ساحل،
پیش از آن که
موجی دیگر
برگردد..
در شهری که آسمانش
پا به ماهِ
سقفِ چاکخوردهی انباری متروک است
گرسنگی
علی البدلِ رنگ پریدگیِ آینههاست
دستها
سایههای رقصنده در آغوشِ هیچ
و شکمها
دفترچههای خاطراتِ خالی
از بویِ نان
از طعمِ سیب
از آمیزشِ غضروف های فریب
مردی در میدان
با کلاه خودی از آرزوهایِ آمپاس
خطوطِ...
هر بار
نسیم یادت
در آسمان دلم می وزد،
طی الارض می کنم
به سرزمین چشمانت..