در خم زلف تو هر شب ببرم دست و سرم گر چه هر چند / که عمریست خیالم واهیست
نگذار زخمهایت تو را به کسی که نیستی تبدیل کند...
اندوه مرا بچین که رسیده است!
برای رسیدن به *تو* راه نمی روم پرواز می کنم...
تو رو ترجیح میدم... به کل دنیا و آدماش
+ میخوام برم... -کجا؟؟ +قربونت
کاش یه ادکلنی بسازن بوی موهاتو بده
متنفرم از روزهایی که خودم هم نمی دانم دردم چیست...!
خدای مهربونم همه چی رو اون موقع بهمون بده که ذوقش رو داریم
در دلم غوغاست اما راز داری بهتر است چشم می دوزم به در / امیدواری بهتر است
شست باران همه ی کوچه خیابان ها را... پس چرا مانده غمت بر دل بارانی من...؟
دل نزد تو است / اگر چه دوری ز برم
به فکر ترجمه ی این دل شکسته نباش خودم زبان خودم را به زور میفهمم...
زندگی یک فهم است فکر زنجیر کنی یا پرواز در همان خواهی ماند
همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ی ما کوه ما سینه ی ما ناخن ما تیشه ی ما
شب همه ی ما یکی بود اما تاریکی هایمان فرق داشت.
بی صورت او مجلس ما را نمکی نیست...!
ای خوش آن وقت که ما را دل بی غم بوده ست
خاک من زنده به تاثیر هوای لب توست
درد ها دادی و درمانی هنوز
من همیشه چیزهایی را آرزو می کنم که در آخر من را خواهند کشت
آغشته ی آغوش توام آشفته ی عطر تنت و موهایی که مشکی بودند شب بودند
من را دار بزنید بانو فرش میبافد...
پرده ها جنگ در جبهه ی دیوار است! با ادامه ی حصر پنجره ها.