ابر می بارد و من می شوم از یار جدا چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا؟
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا
عاشق آن نیست که هرلحظه زند لاف محبت مرد آنست که لب بندد و بازو بگشاید
آمد وآتش زد و شوری به پا شد دردلم هیچ از یادم نرفته خاطر شیرین او
خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شب آب مده به تشنگان عشق بس است آب ما
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن
مثل خنثی گر بمبی که دو سیمش سرخ است مانده ام قید لبت را بزنم یا دل را
صد بار آشنا شده ای با من و هنوز بیگانه وار می گذری ز آشنای خویش
ای تو امان هر بلا ما همه در امان تو جان همه خوش است در سایه لطف جان تو
چقدر خوب و قشنگی چقدر زیبایی من از خدا که تو را آفرید ممنونم
کاش سرما بخورم دکتر من نسخه کند: عسل از کنج لب و تُرْشیِ لیمویت را
جز خیال روی او نقشی نیاید در نظر هرچه ما دیدیم و می بینیم آن جانان ما است
این خزان هم آمد و بگذشت و پیدایش نشد آنکه یک روزِ زمستانی رهایم کرد و رفت
سودای دلنشین نخستین و آخرین عمرم گذشته است و توام در سری هنوز
روزگاریست که سودای تو در سر دارم مگرم سر برود تا برود سودایت
هزار جهد بکردم که یار من باشی مرادبخش دل بی قرار من باشی
عهد جوانی من، بگذشت در فراقت بازای تا ببویت، باز آیدم جوانی
هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس زانسان شده ام بی سر و سامان که مپرس
خوشتر از دوران عشق ایام نیست بامداد عاشقان را شام نیست
کهن شود همه کس را به روزگار ارادت مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت
من که با یاد تو دنیا را فرامش کرده ام از مروت نیست از خاطر به در کردن مرا
هر چند رفته ای و دل از ما گسسته ای پیوسته پیش چشم خیالم نشسته ای
ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوان ز جان، ای دوست، مهر تو جدا کردن توان؟ نتوان
ناله و آه مرا دل ناشاد می فهمد که چیست!؟ درد شیرین مرا فرهاد می فهمد که چیست!؟ ارس آرامی