متن داستان
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات داستان
یه خط میکشه... صورتی!
زمزمه میکنه: دوسم داره..
قفل گوشیشو باز میکنه... هیچ پیامی نمیبینه... جدیدا فاصله ی بین پیام دادناش زیاد شده...
یه خط میکشه.. سبز!
زمزمه میکنه: لجن گرفته رابطه رو
چند شبه باهم تا دیر وقت صحبت نکردن...
ی خط میکشه... خاکستری!
زمزمه میکنه: سر شده...
دلش...
از خواب ک بیدار شدم باز هم روی بدنم کبود شده بود..
هر بار یک زخم یا کبودی..
بدون درد هم نبودند..
زخم ها میسوختند و کبودی ها درد داشتند..
اما من ک خودزنی نمیکردم!
یا...
کتک نخورده بودم..
آن هم هرشب..
هر شب...
و باز هم..
هرشب..
این بار...
بچه ها عروس و داماد شدن... بازنشستگی بود و خلوت دونفره مون... یه شب که نشسته بودیم دور آتیش و کنده ها دود میزدن تو قلبمون پتوشو دور خودش محکم تر پیچید و گفت: اون روز دیدمت!
پرسیدم : چی؟؟؟
لرزید انگار... گفت دیدمت.. روز قبل عروسیمون، جلو در یه...
مامان بزرگم این سالای آخر عمرش وقت زیادی رو با من میگذروند... بیشتر از جوونیاش حرف میزد... نصیحتای قشنگی هم میکرد...
یه بار که کنار هم به پشتی تکیه داده بودیم و داشتیم یه چای قند پهلو میخوردیم، بی مقدمه گفت: نه که بهش نگی دوسش داری ها... میمیره دلت...
همیشه دلم میخواست بدونم که آیا مامانش...
یا مثلا خواهرش، از من بیشتر دوسش دارن؟؟!
زد و داماد شد =)
زنش با کلی دعوا و مرافه مجبورش کرد یه عروسی سنگین بگیره...
و من فهمیدم نه تنها مادر و خواهرش...
بلکه حتی زنش هم به اندازه ی من عاشقش نیست....
بهزاد هوای پرواز داشت...
پرواز از خود...
پرواز از دنیا...
پرواز از این همه بی حاصلی عمر...
پروازی برای ابدی شدن...
بهزاد یک مرد بود... یک پدر... یک انسان...
بهزاد غمگین بود... شاید مثل هزاران مرد تنها و بی دفاع...
بهزاد روزی در بی وفایی های دنیا جامانده بود...
یکی...
آرام در را باز کرد
قدم های کوتاهش را یکی پس از دیگری جلو میگذاشت و حرکت میکرد
ساعت آمدنش کمی دیر بود
نمیخاست کسی را بدخواب کند
هرچند..
قرار بود دیروز برسد ولی خب...
ملوانی بود و دریا...
دریا بود و بدحالی...
بدحالی بود و موج..
موج بود و...
پاهایش را از تخت آویزان کرد...
دستش را به در اتاق گرفت و دستگیره در را پایین کشید..
از لای در اتاق، اتاق پدر و مادرش را نگاه کرد..
صدا از آنجا نبود..
از سالن پذیرایی بود..
صدای خنده می آمد!
صدای صحبت های دوستانه..
و گاهی حرف های عاشقانه.....
دست هایش را محکم به طناب ها قفل کرده بود با قدم های لرزان جلو میرفت...
اصلا قرار نبود اینجا باشد..
و...
چطور شده که باید از اینجا گذر کند؟
چرا تا به حال از اینجا رد نشده؟
خب! وقتی رد نشده... این علامت هایی که گویی راه را نشان...
در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و به این سوال فکر میکردم.کدام یک را باید انتخاب کنم؟کدام یک را باید خط بزنم؟داستان خود را شروع کردم...
زندگی، تعبیری از لحظاتی است که خوشحال هستیم💫 . همه چیز تعادل خاص خود را دارد شادی و خوشحالی همیشه با غم و اندوه در...
آرام از کنار کفش های نامرتب و شلوغ رد شد و کفش هایش را گوشه ای در آورد...
نوک انگشتی از روی موزاییک های سرد حیاط گذر کرد
با آرامش دستگیره خنک در را در دست گرفت و انتهای دستیگره را به سمت پایین کشاند
در را هُل داد و...
از مقابل او گذشتم..
میدانستم او کیست..
اما رفتارم ناآشنا بودنش را نشان میداد..
چشمانم فریاد میزدند تا لحظه ای او را ببینند..
قلبم خود را به دیواره ی قفس میکوبید تا لحظه ای صدای گرومپ گرومپش شنیده شود..
دستانم..
از آن ها نمیگویم..
اما..
مغزم به همه آن ها...
روز و شب ب کسی ک نباید فکر میکردم..
ک چ شود؟
معجزه شود و اویی ک با دیگری خوش است بازگردد؟
خیال خام...
ب نوشتن فکر میکنم...
شاید نوشتن ارامش را ب من هدیه کند..
مثلا..
نوشتن تمام خوشی هایی ک چشیدم..
نوشتن تمام خوشی هایی ک میخواهم بچشم.....
پارت 2
من این همه تب و امپول و درد و تحمل نکردم که اخرش بشم دلیل خدا رو شکر کردن بقیه
ام اس پایان من نبود ام اس زندگیمو عوض کرد درد داشت سخت بود ولی خیلی چیزا یادم داد
اولیشم قوی بودنه قبل از این که ام اس...
پارت 1
لرزش دستام تشدید شده بود چشمام دو دو می زد .
کلمات رو صفحه مانیتور می رقصیدند و مقنعه رو سرم سنگینی می کرد
سعی می کردم نفس عمیق بکشم و به کارم ادامه بدم
کلافه و عصبی شده بودم فکر می کردم چندتا حشره رو گردنم راه...
قدم زنان میان کوچه های نیمه زنده شهر میگشتم..
گرد مرگ را نصفه و نیمه پاشیده بودند...
کم و بیش بودند کسانی ک میرفتند و می آمدند اما..
ت نبودی..
ن میرفتی..
ن می آمدی..
چشم انتظارت بودم..
در خیابانی قدم گذاشتم ک با ت قدم زدم.. بدون این ک...
خیابان شلوغ بود و راه طولانی..
ترافیک بود و خستگی..
اصلا همه چیز دست ب دست هم داده بود تا من چشمانم را برای لحظه ای روی هم بگذارم....
ترافیک را ب قدری طولانی میدیدم ک فکر نمیکردم تا حداقل نیم ساعت دیگر راه باز شود..
شیشه تق تق صدا...
قدم زنان از کنار مغازه های کوچک و بزرگ میگذشتم..
کودکی را دیدم ک با لباسی پر از گِل گریه میکند..
نزدیک رفتم تا دلیل اشک ریختنش را بپرسم..
تا نزدیک شدم اشک هایش را پاک کرد و گفت
«چه عجب یکی اومد نزدیکم!!!!»
لبخندی روی لب هایم نقش بست.....
با خودم عهد بسته بودم عاشق باشم..
ولی..
هرچه فکر میکنم میبینم!
هرچقدر هم رسم عاشقی بدانم..
باز هم در انتهای فکرم..
در اعماق قلبم..
چیزی همچو خطِ صافِ دهانِ صورتِ ایموجیِ پوکر، مرا مینگرد..
و او خود من هستم..
بی هیچ کم و کاستی!
کمی بی تفاوتی را از...
دستانش میلرزید و خودکار را ب سختی در دست گرفته بود..
حرف هایش در گلویش مانده بود و ب دستانش سرازیر نمیشد!
بغض گلویش را میفشرد..
گویی کسی دستانش را بر گلویش میفشرد...
نفسی کشید با سختی تمام حرف هایش را با خودکارش روی کاغذ میفشرد...
جوهر خودکار اینگونه نوشته...
اشک تمام صورتش را پر کرده بود..
آرام ب سمتش قدم برداشتم..
نگاهم کرد اما باز نگاهش پر از اشک شد و ب پایین افتاد مرواریدهای درخشانش..
لب گشودم تا دلداری بدهم..
اما..
سکوت همچو مُهری پر رنگ بر دهانم کوبیده شد..
نفسی کشیدم و تنها لبخند تلخی بر لبانم...
\هین\ بلندی کشید و دستش را به لبه ی میز گرفت تا بلند شود
سرم را از لب تاپ بیرون آوردم و متعجب نگاهش کردم:« چی شده؟!»
همانطور که صندلی اش را از میز فاصله میداد تا راحت تر خارج شود گفت:« حواسم به غذا نبود!» لبش را گزید:« فکر...