عاشقت بودم ولی ناجور سوزاندی مرا نقره داغش میکنم دل را اگر یادت کند
دل کندن اگر آسان بود فرهاد کوه نمی کند/ دل میکند...
برای داشتنت دلی را به دریا زدم که از آب میترسید...
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست
رفتیم و داغ دل ما به دل روزگار ؟ هه! رفتیم و داغ دل ما به هیچ کس نماند
گر چه شب تاریک است دل قوی دار / سحر نزدیک است
هرگز دل از محبت او بر نداشتم
تو فقط آمده بودی که دل از من ببری ؟
باید از سمت خدا معجزه نازل بشودتا دلم باز دلم باز دلم دل بشود
می خوام یه قلک بسازم از دلم که وقتی که صبح شد که رد شد تمام بد دلی ها تمام دلخوری ها تمام لحظه هایی که سر شد به ترس و به وحشت از اینکه یار نباشه رفیق و پا نباشه به عهدش وفا نباشه همه تلخیا رو بقچه کنم...
مات شدم از رفتنت .هیچ میز شطرنجی هم در میان نبود. این وسط یک دل بود که دیگر نیست
دل من از تو چه پنهان که تو بسیار خری
زخمی که بر دل آید مرهم نباشد او را
دل را قرار نیست مگر در کنار تو...
دست و پایی می توان زد، بند اگر بر دست و پاست وای بر حالِ گرفتاری که بندش بر دل است
عاشق آن نیست که هر دم طلب یار کند عاشق آن است که دل را حرم یار کند
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم…!
بیایید بیایید که جان دل ما رفت بگریید بگریید که آن خنده گشا رفت
کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد با خلق نکرده است نه چنگیز نه تاتار
تا دل به هوای وصل جانان دادم لب بر لب او نهادم و جان دادم
تسلا میدهد دل را غم عشقت
نه بستهام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تختهپاره بر موج، رها، رها، رها من ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی...
دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی ز کدام باده ساقی به من خراب دادی ؟
دل ما هر چه کشید از تو کشید هرچه از هر که شنید از تو شنید گر سیاه است شب و روز دلم باید از چشم تو، از چشم تو دید غنچه از راز تو بو برد، شکُفت گل گریبان به هوای تو درید موج اگر دعوی دریا دارد گردن...