متن زهرا حکیمی بافقی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زهرا حکیمی بافقی
کسی که: در تلاش است از برای زندگانی
چنان جنگاورِ میدانِ ایمان ارجمند است
تمامِ سعیِ او، روزی گرفتنهای زیباست
صفا را میکند بر کارهای خویش، پیوست
فنجان قلبِ من پر از: مهر است؛
وقتی که صبح آغاز میگردد؛
جامِ وجودم، جاری از: «احساس»
با مهر، غرقِ راز میگردد...
خداوندا! نگهداری کن از: احساسِ مادر
به حقّ قلبِ پاکِ حضرتِ زهرای اطهر
بنای خانواده، میشود محکم زِ مادر
از این کارِ قَویاش، میدرخشد؛ مثلِ اختر
اگر خاموش گردد، شعلههای داغِ احساس؛
فراموشی بگیرد، غنچههای باغِ احساس؛
چه سود از زندگانی میستاند، قلبِ یک زن؟
به هردم میشود، درگیر با، بارِ غمِ تن...
زنی که: در سرایش، سَروری را دوست دارد
گرانارج است؛ زیرا، مادری را دوست دارد
به آهنگِ دلِ مادر، صفا را میسراید
از احساسش، نمِ پنهانِ غم را میزداید
بهین کار ازبرای زن، سُرورِ خانوادهست
همین، خود، باعثِ اوجِ غرورِ خانوادهست
سرای جان بگیرد پرتو از گلنغمههایی
که با آهنگِ مهرِ مادری، دارد نوایی
دلِ مادر، سرای مهرورزیهای ناب است
انارِ قلبش از: نارِ وفا، در،التهاب است
صفای سینهاش سرشار، با خوبیِ بسیار
وَ تکخالِ دلش، با بوسههای مهر، تبدار
من نوازشهای دستانِ تو با
سرخیِ گلبوسههای مهر را
دوست دارم، با نهانِ شورِ جان
همچنان، با شورشِ جانم، بمان
کامی بگیر از: سفرهی قلبم
حالا که دل، با تو پُر از: رویاست
حالا که واژه، واژهی احساس
از تو، پُر از: امواجِ خوبیهاست
در صبحِ پُرشورِ صفا، هردم
شد باورم با عشق، لبریزت
فنجانِ احساسم، پُر از قهوهست
از مهرِ چشمانِ دلانگیزت
صدایم کن:
پایدار و پیوسته؛
تا من بمانم تا همیشه:
شورانگیزترین شیدای شیفته!
صدایم کن:
با بازتابِ صداقت؛
تا من از حجمِ صدایت،
در وجدی شورانگیز؛
به شوقِ ناپایانِ پرواز؛
با پرِ نیاز،
پرکشم؛
آیم به سویت؛
شوم میهمانِ کویت!
دوست دارم،
بسرایم برایت:
عاشقانههایی،
ساخته از پرند احساس؛
پرداخته با پرنیان نیاز!
احساسم
جاریست در چشمانم؛
نگفته رازم را،
میدانی؛ میدانم؛
نگرفته نبضم را،
میفهمی؛ میدانی؛
نخوانده حسّم را،
میخوانی؛ میدانم؛
پس،
از چه روی نالانم؛ گریانم؟
پای این احساس،
میمانم؛ میمانم...
«احساس»،
صدای وزین ضربان قلب؛
ضربآهنگ شیوای صداقت سینه؛
و تپش شیرین نبض عاطفه است...
باید حرف مگوی دلم را،
با خامهای از جنسِ نابِ محبّت،
بر کتابِ عشق بنگارم؛
و با تمامِ وجود فریاد کنم:
با من بمان ای عشق!
با من بمان؛
و تکرارِ احساسم باش!
باید بگویم سخن با تو؛
با تو که تنها خاطرهی عشق منی...
باید،
با خامهای؛
از جنس محبّت،
بنویسم:
از دلم؛
از روحم؛
از جانم؛
که درگیر عشقی،
بی پایان است...
چه سخت است؛
وقتی مجبوری:
حجمِ فریادت را،
قورت دهی؛
و در تنهاییِ محض،
بغض بارانزده را،
نفس بکشی!
حجم بغضهایم،
فریادیست:
از اشکهای من...
چه سخت میگیرد زندگی،
بر چکاوکی؛
که او را توانی نیست؛
تا صداقت سینهاش را،
از حنجرهی پنجره،
پرواز دهد!
تنهایی،
چیزی نیست که بشود فریادش کرد؛
تنهایی،
یک حسّ تنهای درونیست؛
احساسیست ناب؛
تنهایی،
گاهی:
نهفتههای یک انسان را،
آشکار میسازد...