شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
مجسمه ها
در خراب آبادِ بی سامانی اَم
قدم می زدند؛
صدای پای ِشان
صدای قلب من را می شکست؛ سکوت، با هر قدم اَش...
می ترسیدم!
پنجره ها را شتابان از پس هم بستم
خود را با پیراهنی سپید
سخت در آغوش کشیدم.
باورم نمی شد!!!
این منم که...
نگاهم میکنی انگار، ماه نوازشم کرده
برای وصف چشمانت خداوند شاعرم کرده
دلم مثل زمین سرد و توهم قد زحل دوری
تاج دور سرت جانم، درخشان ترت کرده
دلت روشن سان خورشید، چو زهره الهه عشقی
گویی خدا منظومه ی شمسی را خلق کرده
به قلم: مأوا مقدم زاد
خداوند شاهد براین ادعاست.
حساب رفیق از دو عالم جداست.
برای مرامش دهم جان خود.
رفیق از دو رنگی دنیا رهاست.
سراپا خلوص ست وبا معرفت.
دلش سرسپرده به نور خداست.
به اسم قشنگش قسم می خورم.
که قلبم برای حضورش فداست.
به صدق کلامش منم سر فرود.
چو او...
منم مدیون توآموزگارم!
پناه تو بوَدپروردگارم.
عزیزی مهربانی باصفایی!
بهاری شد ز رویت روزگارم!
همیشه سایه ات روی سر ما!
تویی زیباترینِ یادگارم!
به من آموختی تا خوش ببینم!
که باتو یک طلوع ماندگارم!
توباشی باهمه خوب وبدی ها.
در این دنیای فانی سازگارم!
شهرزادشیرازی
چه دلتنگم
هر چه از من دور می گردی به من ، نزدیک تر
تلخی دُشنام تو ، از شهد گل شیرین تر
کُن مرا محروم از بوسیدنت ، ای مَه لَقا
هر چه نازت بیش ، میل و اشتیاقم بیشتر
تا هر اندازه مرا ، ناکام ، از رویت کنی
چون...
می شود شیرین به کامت زندگی، این روزگار
زهر غم می نوشد از آواره گی، فرهادِ تو!
می روی اما نگو برگشت دارد قصه ات
آخرش یک روز من هم می روم از یاد تو...
▫️شاعر: سیامک عشقعلی
مثل سربازی که حینِ خدمتش
گریه کرده گوشه ای در پادگان
خسته ام از هرکسی حتی شما!
خسته ام از هرچه دارد این جهان
□ شاعر: سیامک عشقعلی
کاش یک شب دل من هم به درایت برسد
بگذردازتو...سرانجام حکایت برسد
راوی قصه ای هستم که مرافرسوده
به غم و غربت و تنهایی من افزوده
حسرت داشتن تو به دلم فائق شد
کی !کجا ! باچه حسابی دل من عاشق شد؟
به خودم وعده ی دیدارتورا میدادم
شرط مردانگی...
ر روز با غم طی شد از وقتی که رفتی
اردیبهشتم دی شد از وقتی که رفتی
من در هوایت غنچه دادم، این زمستان
اصلا ندیدم کِی شد از وقتی که رفتی!!
| شاعر: سیامک عشقعلی |
من پیش شما سوختم از بی کسیِ خویش
دیدید مرا چشم بر این حادثه بستید!
یک عهد میانِ من و تنهایی تان بود
رسمی که خدا دید! خدا دید شکستید!
در راه شما هیچ به منزل نرسیدم
از بس که پر از چاه، پر از چاله و پستید!
| شاعر:...
یک روز می آیی که شاید مرده باشم...
تا آخرش هم آدمی هرگز جوان نیست!
دیدی نمی آیی و حسرت می شود عشق
دیدی خدای قصه هایت مهربان نیست!
▪️شاعر: سیامک عشقعلی
من تو را آن عطش جان تو را می خواستم
گوشه ای از لب خندان تو را می خواستم
هر چه زیباست با تو زیباست ای زیبا نگه
جان به قربان تو چشمان تو را می خواستم
ای غزالی که غزل زاده شعرم تو شدی
من غزل خوانی چشمان تو...
معلم
روشنی بخش دل و جان شده گفتار معلم
آفتاب است و جهان روشن از انوار معلم
عمر خود گر بکنم هدیه به پایش نه عجب
حق مطلب نشود از کم و بسیار معلم
ای بسا معرفتی را که به ما گفت و نشد
باز هم از دل ما رخنه...
یک نفر تنهای تنهاست درونِ من
جر خورده دنیاست این سکون من
این شکنجه و درد است بی گمان
زخمی که دهان باز کرده برون من
معبدی خرابم که هنگام زلزله
می افتد چراغ و سقف و ستون من
در خواب کسی مرا کشت بی درنگ
پاشیده بر در و...
خوانده ای شعر مرا هیچ؟ نمی خوانی... نه...
اینکه معشوق نمی خواندت، این یعنی: درد!
من و یک شهر، شکستیم و ندیدی این جا
هرکسی شعر مرا خواند؛ تو را نفرین کرد!
شاعر: سیامک عشقعلی
️
دلم بی تابه مثل ساحل امشب
هوا بارونیه! دریاست چشمات!
نگاهت می کنم، قلبم می ریزه
نمی دونی چقد زیباست چشمات!
تو بی من رفتی از رویام اما
هنوزم داشتنِ تو آرزومه
یه عمره حرف دارم با نبودت
یه عمره قاب عکست روبرومه
فراموشت شدم شاید ولی من
خودم رو...