بیمار غمم عین دوایی تو مرا
دلم در دست او گیر است، خودم از دست او دلگیر عجب دنیای بیرحمی، دلم گیر است و دلگیرم
غمگین ترین درد مرگ نیست دلبستگی به کسی است که بدانی هست اما اجازه بودن در کنارش را نداری
همدرد منی هم درد منی!
و آنچه ماند غم نبود تجربه بود!
اینقدر مرا با غم دوریت نیازار با پای دلم راه بیا قدری و بگذار ... این قصه سرانجام خوشی داشته باشد شاید که به آخر برسد این غم بسیار
بوی زلف او حواسم را پریشان کرد و رفت........
کدام خانه ؟ کدام آشیانه ؟ صد افسوس بی تو شهر پر از آیه های تنهاییست
فرق زیادی هست بین کسی که میخوابد و کسی که از همه چیز خسته شده چشم هایش را می بندد ...
به دلم افتاده است که به یاد من نشسته ای امشب... پلک هایت سنگین خوابند اما هنوز آنها را بر روی هم نگذاشته ای... به دلم افتاده است که دلت هوای مرا کرده و در میان خاطرهامان به دنبال من میگردد امشب ... امشب و هر شب یک دل سیر...
تو را نشد ، می روم که خود را فراموش کنم
دوستت دارم همان قدر که نمیگویم ! همان قدر که نمیدانی ! همان قدر که نمی آیی
می دانی فرق من و زندان بان در چه بود؟زمانی که پنجره ی کوچک سلول مرا باز می کرد / او تاریکی و غم اتاقک را می دید و من روشنایی و امید را...
شبان آهسته میگریم، که شاید کم شود دردم تحمل می رود اما... شب غم سر نمی آید! ️
من به اندازه ی غم های دلم پیر شدم
زندگی سخت نیست، زندگی تلخ نیست زندگی همچون نت های موسیقی بالا و پایین دارد گاهی آرام و دلنواز گاهی سخت و خشن گاهی شاد و رقص آور گاهی پر از غم زندگی را باید احساس کرد
زندگی همانند ستاره ها و مهتاب زیباست به جز زمان هایی که با ابرهای غم و درد پوشیده شده است
دل با تو به ریش رقبا می خندد شادی ره غم ز هر طرف می بندد همواره بهار، چار فصل عشق است تقویم به گور پدرش می خندد
چه غم که خلق به حسن تو عیب میگیرند همیشه زخم زبان خونبهای زیباییست
بغض یعنی: دردی هایی که رسیدن.. به گلوت...
همیشه دلم خواسته بدانم لحظههای تو بی من چطور میگذرد؟ وقتی نگاهت میافتد به برگ..... به شاخه........ به پوست درخت...... وقتی بوی پرتقال میپیچد وقتی باران تنها تو را خیس میکند! وقتی با صدایی برمیگردی..... پشت سرت ...... من نیستم !
عشق گاهی زخم و گاهی مثل مرهم میشود عشق گاهی ننگ و گاهی، رقص پرچم میشود عشق گاهی شوکران تلخ و گاهی چون عسل گاه شیرین می شود ، گاهی پر از غم میشود……
یار جستم که غم از خاطر غمگین ببرد نه که جان کاهد و دل خون کندو دین ببرد
اگر دردی در این دنیا نباشد کسی را لذت شادی عیان نیست چه حاصل دارم از این زندگانی که گر غم نیست شادی هم در آن نیست