«عشق» روح است، پس از مرگ، نمیفرساید عشق، سلطان جهان است -که میفرماید عشق مانند کلیدی ست که در یک لحظه میتواند در قلب همه را بگشاید! او نگهبان جهان است، حواسش جمع است! مثل چشمی ست که دارد همه را میپاید! هرکه پرسید که : «عاشق شده ای...
این مردن است که وحشتناک است، نه خود مرگ.
استیصال آنجاست که دستِ نیاز باشد و توانِ اِجابت نه استیصال آنجاست که دَمِ زجر باشد و بازدمِ رهایی نه استیصال آنجاست که طوفان باشد و پناه نه فریاد باشد و پژواک نه مرگ باشد و نجات... استیصال اینجاست! من اما تا واپسین توان و بازدم و پناه و پژواک...
ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﻣﺮﮒ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﮐﺎﺵ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺧﺒﺮﺵ
ای کاش می رسید به جانم نگاهِ مرگ افسوس دستِ مرگ خریدارِ من نبود
الفرار از مرگ… هیهات از لبت؛ باید گریخت تا نبرده جان من را هم به یغما بوسه ات!
به خلسه رسیده ام انگار همه چیز، با تمام متعلقات و مندرجات دکمه ی آسانسورِ عرش به فرش را در ذهنم زده اند و در بی وزنیِ محض، به همکف ترین طبقه ی ممکن رسیده اند! به غایتِ تمامِ دوندگی ها فکر می کنم به آدم هایی که روز و...
خدا آن حس زیباست که در تاریکی صحرا، زمانیکی هراس مرگ میدزدد سکوتت را یکی مثل نسیم دشت آهسته میگوید، کنارت هستم ای تنها،دلت آرام میگیرد...
من یک بار مرگ را تجربه کرده ام یک نفر شبیه تو دست یک نفر که شبیه من نبود را گرفته بود باران هم می آمد...
حتی مرگ هم دارای قلب است.
تو + عشق = زندگی زندگی + تو = آرامش من تو = دیوونگی عشق + دیوونگی = تو زندگی تو = مرگ
هیچ کس نمی خواهد بمیرد. حتی کسانی که می خواهند به بهشت بروند هم نمی خواهند بمیرند تا به آنجا روند. با این حال مرگ مقصدی است که همه ما در آن سهیم هستیم.
در هر وداع، تصویری از مرگ قرار دارد.
خنده ات دستی ست که مرگِ مرا هر روز دورتر می اندازد..
گاه آدمی در بیست سالگی میمیرد اما در هفتاد سالگی به خاک سپرده میشود
زندگی همه انسان ها را با یکدیگر برابر می کند. مرگ آشکار می کند که کدام یک متشخص است.
اگر بقای من موجب هلاکت فرد دیگری می شود، پس مرگ خوشایندتر و عزیزتر خواهد بود.
همتی کن درین برزخ و در خانه بمان جای شوخی نبود،محکم و مردانه بمان بی سبب نیست که این قائله در گسترشست در خیابان خبری نیست،پس کاشانه بمان گر قرنطینه شوی به که شوی طعمه ی مرگ جان شیرین نظری کن تو جانانه بمان
دیگر امیدی به دیدن ات نیست شهر را قرنطینه کرده اند آفتاب نورش را مضایقه کرده و سردی خراشنده ای پوستِ دل را می کاود! بیماری بسیار مهلک است آنان نمی یارند چسباندن تصویر مرده گان بر دیوار شهر که مخمصه ی دوران سخت در پیش است از این سوی...
مردم در آرزوی شبیخون بوسه ای یا رب بخواب مرگ رود پاسبان تو
بوی بهار نیست در این شهر پر خطر جز اضطراب نیست به دلهای ما دگر آمار مرگ و درد و مریضی که می رسد دیگر صدای خنده نمی آید از گذر... دارد جوانه می زند این باغ و شاخه ها یارب خودت بیا غم از این شهر ما ببر
انا لله و انا الیه راجعون خانواده ارجمند..... اندوه ما از این واقعه ی دردناک قابل وصف نیست، مرگ نابهنگام جوان ناکام،شکوفه ی زندگیتان و کم شدن عطر و بوی او از این جهان خاکی را خدمت شما تسلیت می گوییم.
شک ندارم که بگویم آن شب هنگام پوشیدن لباس مرا یادت نبود نمی دانستی وقتی قند را بر سر تو و دامادت می سابیدند ابرها را بر سر من نگون بخت می سابند نمی دانستی وقتی مردم دعای خوشبختی تو را می خوانند انگار مرگ مرا می خواستند نمی دانستی...
از مرگ نمیترسم من فقط نگرانم که درشلوغی آن دنیا مادرم راپیدانکنم....