متن نوشته های عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات نوشته های عاشقانه
🍃قلم بهانه است
کاغذ بهانه
شعر نیز
و این ترانه های دلنواز هم بهانه
تا من، به گاه دلتنگی ،
تو را بی هوا،
در میان رقص واژه ها ،
به آغوش بگیرم ،
تو معجزه ترینی
برای قلب خسته سردرگریبان
که این گونه مردانه
قدم می زنی در خیالم،...
تماشایی ترینم
بیا تا ببینمت
من از فعل های سوزان نبودن می ترسم
بگذار پناه ببرم به امن بودن تو
این حجم سنگین از نبودن ،
جا نمیشود درون باغچه قلب من
کاش بدانی که تنها با یاد تو خارهای زندگی را وجین می کنم
و هرروز شاخه گلی در...
جانان من
تو را نمی سرایم
قصه نمی سازم از تو
من نه شاعرم نه داستان سرا...
من تو را نفس می کشم
تو را میکارم در دشت سینه ام
تو را روی دستان پر از قنوتم میگذارم
می روم به دیدن خدا....
اصلا تو یک جور تازه ای
تو...
کنارم بنشین
دلتنگ شانه هایت شده ام
دلتنگ شب های فروغ خوانی و
غزل های عاشقانه...
انتظار آمدنت را می کشم و
برایت همان چای همیشگی
با عطر بوسه هایت را آماده کرده ام!
تو باشی و نوازش هایت
تو باشی و دستانت
اصلا ما را چه به فراق زمانه...
آه از درد دوری...!
نفس های عمیقم بیشتر شده...
خودکارم ایستاده و دستم توانی برای نوشتن ندارد.
تمام جسمم تو را می خواهد تارهای صوتی حنجرم اسم زیبای تو را فریاد می زنند.
سینه ام آغوش گرمت را می طلبد دلم شانه هایت را می خواهد که قفل شانه هایم...
می دانی؟
هرگاه سینه ام سنگین می شود
تصویرت را در دست می گیرم و
خوب نگاهش می کنم
بعد از آن انگار نبضم تند تر می زند
آنقدر تند که تمام دویدن ها را پایان دهد
و محکم در آغوشت بگیرد
گفته بودی فراموشت کنم؟
نبض ها که فراموش...
کارگر ها هر روز انعام می خواهند
حتی اگر حقوق شان از دیروز
بیشتر باشد
کارگری کردن خوب نیست
اما می خواهم لبانم کارگر لب های
تو باشد حتما انعامش از همه
بیشتر است
علیرضانجاری(آرمان)
ابدی من
شب را به تاب گیسوانم بنواز
صبح را به نوازش نگاهم برسان
صدایت را به رگ گردنم بلرزان
شبنم نشسته بر روی گونه ام را
به قلبت جای بده
اه را از سینه ام بگیر
نگاهت را به جزر و مد دریایی
نگاهم طوفان کن
شناورم کن در...
به من که میرسی کمی درنگ کن!
بگذار خوب بَراندازت کنم...
تو که برف هر ساله ای و ماهم کویر لوت...
بگذار اگر اتفاقی آمدی و نگاهت به چشمانم گره خورد، فقط اندکی به مژه هایت خیره شوم؛ گونه هایت را زیر نَظر بگیرم و منتظر باز شدن خط لبخندت...
اصلا مرا چه به سیاست های عاشقانه!
من از عشق همانقدر میدانم که باید دوستت داشته باشم...♡
نه از صبوری چیزی میدانم وَ نه از اِفاده های زنانه چیزی در چَتته دارم.
من آنقدر ساده ام که حتی نمیدانم چطور بدون دعوا و غُر زدنهای از روی دلتنگی با دلم...
نامه سوم
گرفتاری تو،
آبگیرم خود را از زیر پایین هایی که
نهان شده در روحم، باز می کند.
دوری تو
آن بی معنایی است که دلم را
به سوی یک وجود بی جهت می کشاند.
آیا زندگی بی تو همچنان ارزشی دارد؟
آیا همه چیز چنان خالی و بی...
نامه دوم
با دردی که از دوری تو در سینه ام می سوزد،
قدم های خسته ام را همچنان جلو می برم.
هر شب زیر آسمان تاریک،
صدای ناله هایم به دستان باد می سپارم و
خسته شده از تنهایی، به خاموشی شب می گویم:
آیا عشق هنوز در این...
نامه اول
بی نامِ عزیزم،
از آغازِ دستانِ بی نامت،
بر بیابانِ عمرم سرگشته شدم
شب ها تنها،
در خاموشیِ یک همایشِ غم غرق می شوم
تازه ست این راهِ پایان، بلبلِ عاشقی از دست رفته
صدایِ ناله ها و آهنگِ درد،
همراهِ من در سرزمینِ حیرت است
من را...
عاشق شدن زیادم سخت نیست
کافیه یه نفر وسط غمت بیاد و همدم دلت بشه
حرفاتو نگفته بخونه و با حرفاش خنده رو مهمون لبت کنه
تعهد موندن بده و بگه تا تهش باهاته
قول بده که دلتو نشکنه و همپای دیوونه بازیات باشه
یکار کنه که هر چی سرت...
اصلا میگویم بیا برگردیم به قبلترها
آن موقع که هم را شما خطاب میکردیم
به آن وقتها که غریبه بودیم و گاهی به بهانه ای حالم را میپرسیدی ، بیا دوباره دوست گرامی هم باشیم
این آشنای بیگانه که جانم شده و مرا در فراقش میسوزاند نمیخواهم ، این دوری...
دست هایت مهربان تر از چیزی هستند که فکرش را کنی،
دستانت خیلی به من می چسبد!
در آن ها غرق می شوم به آن ها پناه می آورم؛
دستانت گرمای وجود مرا شعله ور تر می کنند،
معشوقم به دستانت ببال!
《 اگر روزی از روزها آن ها را...
دستانت را،
با تمامی گرمای آن، می گیرم و پرواز می کنم به رویایی که هیچ بالی نمی خواهد؛
تا تو دستانت را در امتداد دستانم قرار دهی و با من هم دست شوی.
از تو خاطره ای با من است
که به بوی
گلاب و آویشن آغشته است
از تو خاطره ای با من است
که هر بار
طول این خیابان را کوتاه می کند
از فکر کردن خسته ام...
چرا که تمام افکارم مختوم به تو و خاطرات توست!
افکاری که انگار قصد جانِ مرا کرده اند و همیشه و هرجا همراه من اند.
از دیدن خسته ام...
چرا که هربار به جایی خیره شدم، چهره ات را دیدم؛ چشمانت، گونه هایت، آن ته...
درمن کافریست که به تو سخت ایمان دارد؛
عشقت جرم سنگینی است که حکمش کفر بر دین است ؛ اما منِ عاشق بهایش رابه جان دل خریدارم .. ای محبوب دل کافر به عشقت
ایمانم را بپذیر ؛دوست داشتن تو یه ممنوعه
شیرینی است که گناهش را به گردن میگیرم...
دیدمت ناگهان دلم لرزید
صورتت تمام روحم را به تاراج برد
تمام عاشقانه ها به لکنت افتاد
خاموش شد تمام صامت و مصوت ها
ذهن من فریاد زد
دیده بودم از قبل میشناختم چشم همایش را……