رفت دلتنگی جا ماند عادت می کنم به یادگاری ش
تو را به آفتاب می خوانند جماعتی که عمرشان به روز قد نداد
آسمانِ دل من مهتابی است و تو چون ماه در آن تنهایی...
چک چک می چکد باران، جای خالی لباس هایت را بند رخت هم فهمید.
زن بودن به تنهایی ؛ یک معجزه است!!! بیشتر از این از زنان نخواهید
دلم پشت دیوار خزان ؛ به زمستان می اندیشد راستی چقدر زمستانیم در همیشه ی جهان
تابوتم آه درختی است فریاد می زند زندگی را
پایدار است سامانه دلتنگی تا آمدنت
اسیر قفس در خیال آموختم پرواز را
آخرین دست پاییز که بر بخورد همه برگها بازنده اند
ته جیب پیراهنت آدرسی نخوانده ام کاش پیدایم کنی
گیسویش را باز کرد بر دل من رحم کن ای باد
شهریور نار در دامن عروسِ تابستان انداخت
زمستانی ورق میخورد تقویم سرنوشت
اجباری برای رفتن برگها نبود جایی در دل پاییز نداشتند
باید به دل شناخت مهر را نه ماه پاییزی علیرضا سعادتی راد
پاییز همان تابستانی ست که نگاهی پشت سرش ماند
پاییز غمگین شد روزها کوتاهی کردند
انارهای کال در انتظار رسیدن دستانت
دهان پاییز کَس از خرمالوی گونه هایت که نرسیده به انار لبانم
بال و پَر نداشته ام اما تا دِلت بخواهد، پریده ام نیمه شب، از خواب....
پاییز ؛ بهار به بغض نشسته است ؛ در اندوه بیکران روزگار
پاییز در راه است با صدای خش خش برگ های نارنجی و یک موسیقی آرام بخش
او عروس خیال تو و تو داماد خیال من