متن برشی از کتاب
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات برشی از کتاب
کتاب نفر بعدی که در بهشت ملاقات میکنی
هر بار می خونم این قسمت اشک منو در میآره
آنی به بهشت رسیده بود
پیرزنی نحیف با چشمانی ریز و خمیده کنارش ایستاد
آنی نگاه کرد. چیزی در آن نگاه آشنا بود
چیزی که نمیتوانست اسمش را بگذارد
پیرزن لبخند زد...
محبوبم!
دلت زلالتر از تمام آبهای جهان است. گفتم آب؛ یادم آمد مدتهاست رود چشمانم، در حسرت لبخندهایت، در درّهی جانم جاری است و خط و خبری از تو نیست.
گناه از تو نیست. میدانم. میدانم تو هم منتظر یک لحظهای؛ یک اتفاق ناگهان که بتوانی چشم بچرخانی و بیهیچ...
مردم میگویند عشق کمیاب است. من خیلی مطمئن نیستم. به نظر من آنچه کمیاب است عشق نیست، بلکه چیزی بهتر از آن است.
درک متقابل
اگر طرف مقابلت تو را درک نکند، عشق معنایی ندارد. او فقط عاشق تصوری است که از تو توی ذهنش دارد. او عاشق عشق است،...
شازده کوچولو پرسید:
دوست داشتناتو می خوای ببری تو گور
باهاشون چی کار کنی که ابرازشون نمیکنی؟!
روباه گفت: من دیگه دوست داشتن ندارم.
شازده کوچولو گفت: مگه میشه؟!
روباه گفت: آره...
همه دوست داشتنامو دادم به یکی
ولی اون گمشون کرد،
حالا هم هرجا دنبالشون میگردم
پیداشون نمیکنم..!
#مهدی ابراهیم پور عزیزی " نجوا"
برشی از کتاب در حال چاپ نجوای دل
حکایت رفاقت قدیمی من با قاب خاطرات حکایت قهوه ای ست
که امروز را با یاد روزهای رفته از یاد
تلخ تلخ
نوش نگاهم کردم ....
پشت در پشت جرعه هائی که
کام فرصت سوزی را...
خاطرات سرزمین شمالی
پا به پای خاطرات قدیمی و رفته از یاد با آهنگ های نم خورده دوران کودکی، سوار بر بادکنک آرزوها شده ام .
روزهائی را ورق می زنم، درست پشت اتاق های تو در توئی که مشتی خاک روی طاقچه هایش خوابیده است ، خانه هائی که...
جزیره با هر فصل، جامهای نو بر تن میکرد؛
در بهاران، قبای زمردینش را با شکوفههایی میآراست که چون دانههای برف بر شاخسار میدرخشیدند.
در تابستان، زیر گنبد لاجوردی آسمان، نغمهی موجهایی را سر میداد که بیتابانه به پای ساحل میریختند.
پاییز، برگهای زرین را چون شرری رقصان در مسیر...
ایام، در حصارِ سنگیِ دانشکده، آرام و بیصدا ورق میخورد؛ سحرگاهان با شمیم مُرکب و اوراق کهنه جان میگرفت و شبانگاهان، در پرتوِ چراغهایی فرو میمُرد که چون اخترانی خسته بر گسترهی میزها سوسو میزدند.
اما در آن هنگامه، لحظههایی بود که خلوتی عمیق بر جانش سایه میانداخت؛ خلوتی که...
بر آن نگین زمردین که در آغوش لجّهی نیلگون آرمیده بود و امواجش در هر مدّ و جزر، راویِ سِری از اسرار ازل بودند، آن دوشیزهی رؤیاپرور، پای در طریقی نهاد که سرآغازش، امتزاج غریبی بود از حلاوتِ وصل و مرارتِ هجران.
و ساحتِ علم، با رواقهای پرهمهمه و مخازنِ...
در ژرفای مِهستانِ کرانههای کورنوال، آنجا که بخارهای ستبر بر جبین دریا چین میاندازد، روایتی مکنون است از ظلماتِ مستورِ نفسِ بشری و ستیزهی ازلی میان یزدان و اهرمن.
در آن مکان، منزلی عتیق و خاموش، کالبدی از ایامی سرشار از اسرار و معاصی، در مصاف با دست تطاولِ روزگار،...
وقتی کسی رادوست داری، نیازی نیست از همه چیزش سر دربیاوری!
فقط کافی است او را همان طور که هست بپذیری.