لیلا که شدی حرف مرا میفهمی مجنون تمام قصه ها نامردند
آینه ی منی/باتو نفس میکشم/تو شکسته شوی/من نیز فرو می ریزم
تو مثل باران هستی بارانی که به زندگی کویری من جان بخشید
شب است و در شب من خوش نشینی ات زیباست
پاییز میرسد که مرا مبتلا کند با رنگ های تازه مرا آشنا کند
گر میل دلت به جانب ماست بگو...
چه لذتی دارد حواسی که پرت* تو * میشود
+ از دلتنگی میشه به کجا پناه برد؟! به بغل !️
حس خوب یعنی وقتی که از پیشش برمیگردی لباسات بوی تنشو بده
سخت ترین معادلهٔ تکمجهولی دنیاست... معمای چگونه بوسیدنت!
دانی که من و تو کِی به هم خوش باشیم؟ آن وقت که کس نباشد، الا من و تو...!
همینکه مهر بر در زد بیتاب شدم
جهان اگر برپاست هنوز کسی / کسی را دوست دارد اگر چه دیر اگر چه دور...!
و تو تنها مخدری هستی که ارزش اوردوز کردن را دارد...
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
بیمار غمم عین دوایی تو مرا
شاعر شدم... از بهر لبت شعر بگویم... یک بوسه نثارم کن... اگر بنده نوازی...
تاب مژه اش قلقلک دلم/ روده بُر می شد خنده دراغوش لبانم
لب تر نکن اینقدر که زجرم بدهی باز یک مرتبه محکم بغلم کن که بمیرم
عشقم خندههای تُو ست بخند بگذار خرداد را عاشقانه سر کنم ...
با تو تنها یک خیابان همسفر بودم ولی با همان یک لحظه عمری بی قرارم کرده ای
چه فرق می کند تو در کدام فصل بیایی بیا بهار می کنم جهان را !
ما را که * تو * منظوری خاطر نرود جایی...!
هرگز دل از محبت او بر نداشتم