اگر برای اینکه آدم خوبی هستی انتظار پاداش داری ، آدم خوبی نیستی !
من پر از فکر توام هرشب خود را تا صبح
هیچ بارانی رد پای خوبان را از کوچه های خاطرات نخواهد شست
حس بودنت قشنگترین حس دنیاست
اتفاقا مزش به اینه که بگن نمیشه ولی تو انجامش بدی
در جواب ابلهان آنقدر خاموش ماندیم که گفتند: حرف حساب جواب ندارد...
دلخوشیها را هراس رفتنت دلشوره کرد...
از تو پرسیدم برایت کیستم گفتی رفیق! آنچه در تعریف ما گفتی کم از تحقیر نیست
ای نوبهار عاشقان داری خبراز یارما؟
هالووین؟؟ بابا بذار نذری های فریز شدت تموم بشه بعد فاز عوض کن
همه ی دنیای من تویی
تو تنها دوحرفیه دوست داشتنیه زندگیه منی!!
میکشد کار من از فکر تو ، آخر به جنون ...
من اهل دوست داشتنم ؛ تو اهل کجایی ؟!
گر چه او هرگز نمیگیرد ز حال ما خبر درد او هر شب خبر گیرد زِ سر تا پای ما
آرزویِ دلِ بیمار مَنی صحتی ، عافیتی ، درمانی ...
من بودم و دل بود و کناری و فراغی ... این عشق کجا بود که ناگه به میان جَست ؟!
ما گرفتار عادت زیستن شدهایم ، پیش از آنکه به اندیشیدن عادت کنیم ...
طرحِ لبخندِ تو پایان پریشانیهاست ...
در من سرد شد دو فنجان چای که قرار بود با هم بنوشیم
کاش انقدرى که من دلم واسش تنگ میشه ، اونم دلتنگ بشه واسه م
گنبدت دل می برد وقت ملاقاتی بده
پاییز فقط با تو قشنگتره
دیروز که رفتی... خدا گریه کرد و همه اسمش را باران گذاشتند...