برگردان شعر کوردی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات برگردان شعر کوردی
نغمهای حزین را
در گوشهایش پنهان داشته--
گل گوشفیلیام!
دستم،
پر از گله و راز و نیاز است--
از من تا قیامت!
[شبهای پس از خورشید]
آنگاه که شبهای سرد فرا میرسند،
و خورشید و ماه به جایگاه وصل خود میروند،
خورشید، طلوع سپیدهدم را از یاد میبرد؛
و آنگاه آفتابگردان، سر به زیر میافتد،
چشم به راه طلوع خورشیدی مست،
نرم و ساکت میگرید...
شبهایش، شبهایِ درهمشکستن است...
و دریا نیز...
من دریایم؛ تنها در ژرفای خویش،
زیبایی مروارید و مرجان را یافتهام،
و ساحلی آرام و وفور روشنایی و نور یافتهام؛
آیا تا به حال دیو هولناکِ تاریکیِ درون مرا دیدهای؟
آیا از هیبتِ من در بیم و هراس افتادهای؟
آیا میدانی اگر موجهایم خود را به قربانی دهند،
تو...
شما همان جوانههای امید هستید،
که هنوز زاده نشدهاید،
در شبهای خیلی تاریک جهان،
که پردهی ظلمت را
به زیر سایهی ظلم و ستم، گستراندهاند.
او، یاسر گونه،
هرگز از پای نمینشینند،
و یکریز «احد احد» فریاد میکشند،
زیر فشار شکنجه و رنج و آزار...
و آن سومیها،
نه با...
بارانِ اشک بر چهرهام نشسته است،
و رنج و غم،
از درون و پیشگاهم دور نمیشود
دریغا چنین عمرم با حسرت میگذرد،
و عرقِ محنت،
از جان و روحم میبارد.
درماندگیها بیپایان عمرم،
توانم را ستانده و نفسم را برده است،
و حکام ظالم کُرد،
هست و نیستم را به...
[کُرد بودن]
در چهار سویِ مرزهای ممنوعه...!
کوهستانی هستم،
که رنج و مشقت بیپایانی را به دوش میکشد
و خودم، بار سنگینی شدهام
بر دوش خودم!
با هر گام که برمیدارم،
عمرم فرو میریزد و
عصایی در دست میگیرم...
چهار فصل است که
طالع نحسی بر من میتازد،
و اندوه...
لوله تفنگتان را
رو به سرما و کولاک نشانه بگیرید،
نه به سوی کولبری که یخ زده است.
تفنگتان را در شبها زمین بگذارید،
نیمهشب است و کولبری،
در میانِ یخبندان،
خوابیده است؛
بگذارید از خواب برنخیزد!.
وجودم، بیتو، پر از مویه است،
همچون قطعه یخی درخشنده،
ولی زیر تابش خورشید...!
رویاهای تو،
تنها و خستهاند،
بی حضور من،
همچون رهگذری که
در میانِ طوفانی سخت گرفتار شده است...!
چنان از من دور شدهای،
که تپشهای قلبم نامظم و کند شده،
و همچنان،
اشتیاق من برای دیدنت...
من، پاییزم،
که بهاران مرا، تاک درد و رنج
به تن میپوشد.
شوری تمام دریاها!
شرحِ سوختگیِ زخمهایتان را،
نمیتوانید روایت کنید!
غرش ابرها!
تاب شنیدن ناله و فریادهایمان،
را ندارند!
حیوانات، بهت زدهاند
و از درندگیِ ستمکاران،
هیچ نمیدانند!.
در میانِ این جمعیتِ قهقههزن،
آه... از آن دل!
ای دلی که بیپناه است؛
لبخندی تلخ، بر لب دارد!
دورانِ جوانی من،
به سوی آشیانهی پیری میرود؛
کهولتی که گام به گام،
همراه با اندوهی لبریز؛
بیرحمانه، تا آخرین دم،
همراه و همقدم میآید
و در دل و جانم میزید!
تصویری از من ساخت،
در میانِ شکافِ خاطرات...
چشم من!
چه آرامشی در تلاطمِ موج و ساحل نهفته است!
با این آواز امواج،
مرغ ذهن، گویی مشتی نسیم میچیند؛
روح، انبوهی از سکونِ ساحل را پساچین میکند،
و روان، یک آغوشِ پر از لطافت و ملایمت میبافد.
چه فداکار است، دریا!
گرچه پاروی قایقرانان،
گلویش را میدرند
اما نفس را،...
[آواز بیداری]
ای مردم!
تا زمانی که خاموش و لببسته باقی مانید،
فریادتان به گوشی نخواهد رسید؛
نه خودتان هستید و نه راه به جایی میبرید.
برایم بسیار شگفت است؛
که در میدان شکوه و افتخار،
چنین در تنگنا و درماندهاید!
در پیشگاهِ اصلاح و نیکبختی،
چنان نیستید که باید...
سقف خوشبختیمان چکه میکند
و ما همچنان در پیِ،
رفع کردن عقدههای محبت دیگرانیم.
ما در رؤیای پرواز کردن غرق شدهایم،
و حسرتِ پرواز پروانهها،
زخمهای وجودم را تازه میکند
و ما نردبان عروج را
بیرون از خویش برپا کردهایم.
چه بیهوده است حفظِ ظاهر و آبرو،
در حالی که...
کودکیمان از ما رنجید!
چرا که برای بزرگ شدن عجول بود.
هر چه بر سرمان میآمد،
به ما میگفتند:
«بزرگ شوید، از یادتان خواهد رفت.»
تو بگو، پس چه وقت بزرگ میشویم؟!
حتی اگر هزاران بار هم
چشم بگذاریم و قایمباشک بازی کنیم
یهقل دوقل کنیم و برقصیم
دست دراز...