زنده هستم تا ابد با خاطرات آن شبی در کنارم بودی و من مست از آغوش تو
فلک به مردمِ نادان دهد زمامِ مُراد تو اهلِ فضلی و دانش ،همین گناهت بس!
عشق پیری گر به سر افتد به رسوایی کشد دست بردار ازسرم ای عشق رسوایم نکن کلیابی کاشانی
قانون گردباد بُوَد روزگار را جز خار و خس، زمانه به بالا نمی بَرد کلیم کاشانی
بی طواف و بی تَمتُّع، عاشق دلداده را عشقِ لامذهب به رسمِ عشق، قربانی کند هادی نجاری
در دفترِ زمانه فتد نامش از قلم هرملتی که مردم صاحب قلم نداشت
گر نرخ بوسه را لب جانان به جان کند حاشا که مشتری سر مویی زیان کند
از دوری تو کار من هر شب شده گریه لعنت به تو ای دل که فقط سهم تو آه است
عشق را در قالب یک جمله می گویم به تو یک نفر را می پرستی و نمی دانی چرا؟!
مثل تاجی به سرم مینهمت دلبر جان تو بلایی و چه زیبا به سرم می آیی
غزلِ چشم تو شد باعث شیدایی من چه غریبانه از این خاطره شاعر شده ام هادی نجاری
تیر و مرداد نکن من به یقین می دانم باز پاییز به مهر آید و من تنهایم...! ارس آرامی
خبرت هست خبری جزء خبر روی تو نیست نفسم جزء در هوایی با نفس های تو نیست
دل از من بُرد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد
از تو آنی، دل دیوانه من غافل نیست این که در سینه من هست تو هستی دل نیست
مشروط به چشمانِ تو این ترم قبولم دانشکده ی عشق و هنر، خانه ات آباد
شنیدی که رنگ دلت خون لب های ماست ؟! حیا می کنی تا به خنده لبت واکنی؟!!
خوش به حال دل من ،تلخ ترین خاطره ام تلخی جام شرابی ست که لبهای تو داد
تلخی عشق از تظاهرهای شیرین بهتر است سیلی مادر کجا و بوسه ی نامادری!
با ما نفسی بنشین کان روی نکو دیدن هم چشم کند روشن هم عمر بیفزاید
فتنه ها کردند تا دورم کنند از عشق تو غافل از اینکه تو هم دردی و هم درمان من
ای ماهروی حاضر غایب که پیش دل یک روز نگذرد که تو صد بار نگذری
عشق زیباست ولی قدِّ همین زیبایی مردن و زنده شدنهای فراوان دارد
تقصیر چشمان تو شد این بی قراری این اتفاق ای کاش هرگز رخ نمی داد هادی نجاری