تیرماه است و به شدت باد بی انگیزه است کاش بانو دامن گلدار خود را تن کنی احسان پرسا
چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
نه که چشمان تو سرشار محبت باشد منِ بیچاره ز بیچارگی ام عاشق آنها شده ام !
عطر تن پوش تو را خوب بخاطر دارم بوی پیراهن تو قاتل ایمان من است... «بهزاد غدیری»
یک بوسه چو دادی عوضش بوسه گرفتی بازی به تساوی که رسد وقت پنالتی ست
این روسری آشفته یک موی بلند است آشفتگی موی تو دیوانه کننده است
زیبای من! بیا و به این مرده جان بده موهای زیر روسریت را نشان بده
آن گرفتار تجمل غافل است طعم ناب زندگی، در سادگی است
هر کجا غم نیست، آنجا زندگانی مشکل است زین سبب آدم به تعجیل از بهشت آمد برون
به گیسویت که از سویت به دیگرسو نتابم رخ گرم صد بار چون گیسو به گرد سر بگردانی
غم هجران تو ای دوست چنان کرد مرا که ببینی نشناسی که منم یا دگری!
دلِ بی رحم در این دوره به کار آید و بس نَرود با دلِ پُر عاطفه کاری از پیش
من عصر یخبندانم و تابان ترین خورشید تو دنیای من شد یک نفر آن هم که بی تردید تو
در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست
بگریخت بخت و روشنی از دیده رخت بست بی روی تو چه ها که ازین چشم تر نرفت
زنده ام تا در تنم هرم نفس های تو هست مرگ می داند: فقط باید تو را از من گرفت
در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک بجز مهر به جز عشق دگر تخم نکاریم
وقتی که چای چشم پر رنگ تو دم باشد مردی که پیشت می نشیند خسته تر بهتر
بعد نومیدی بسی امیدهاست از پس ظلمت بسی خورشیدهاست
حتی سوالات کتاب تست کنکورت عاشق که باشی،بیت های محشری دارد
آنچه روزی در تنم، دل داشت نام بسکه سختی دید، امروز آهن است
بترس ز آه ستمدیدگان، که در دل شب نشسته اند که نفرین بپادشاه کنند
مرا نگاه! که چشم از تو بر نمی دارم تو را نگاه! که از دیدنم گریزانی
یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد بلکه دست از سر آزردن ما بردارد!