متن داستان
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات داستان
خواست سرش را بچرخاند و مکانی که اکنون درون آن است را وارسی کند، اما نتوانست!سرش سنگین بود، گویی گردنش قفل و چشم های کنجکاو و بیقرار او جز نور سفید رو به رو ، اجازه ی دیدن اطراف را نداشت.
خود را تسلیم قفلی که تنها آن را حس...
پیرمرد که انگار از شوخی غرق نمک پسر همان ناجی نجات ، خوشش نیامده باشد کمی نگاهش میکند و انگار که قانع شده باشد به سمت قفسه ها راه می افتد.
دختر کمی نفس نفس میزند دوباره دکمه هایش را دیوانه وار باز و بسته میکند
ندای( بیا بی خیالش...
در این داستان پر ماجرای زندگی
من به هیچکس بد نکردم
جز💔 دلم
درحالت خلسه ی فکر و تنش و اضطراب، با پاهای برهنه بر خاک مرطوب که خزه های نرم و مخملی زینت بخش آن است گام برمی دارد ، چشمانش را به آسمان نیمه ابری که از لابه لای شاخ و برگ درختان تنومند و سر به فلک کشیده تلاش برای...
کمی این پا و آن پا کرد
با لباس هایش ور رفت و با گوشه شالش مشغول شد .
مدام شال را جابه جا کرد گاهی موهای خرمایی رنگش را بیرون ریخت و گاهی شال حتی چشمانش را نیز پوشاند.
بازهم کلافه به کیف چشم دوخت کیف از درون ویترین...
در حالی که در صدایش رگه های بی خیالی موج می زد زمزمه کرد : خاطره رو که ننوشتی با خودم گفتم عیبی نداره انقد ازت یادداشت دارم که جاشو باهاشون پر میکنم ....
روز آخری بود که همدیگر را می دیدیم و آمده بود که برایش بنویسم
خواستم سر...
فراست عسکری
من
در آن روز،
که باران بارید،
نتوانستم،
که بپرسم
آیا
شانه ات جای پریشانی من را دارد؟!
@jameadab
فراست عسکری
کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد.
شاید به این دلیل که در گیر و دار ذهنی مردم،
هنگام خریدن کوزه های رنگارنگ،
به خوبی فهمیده است
مایه حیات و لذت آب است نه کوزه ی آن.
گاه تاریخ هم قاضی خوبی نیست.
@jameadab
فراست عسکری
من از نگاه سَحَر با تو می گویم
که روزگار سلامت، پیاده می آید
برای هر قفسی در تمامِ دوران ها
یکی، تبر به دو دستانِ جاده می آید
شبی که سردی تاریخ را روایت کرد
میانِ شعله ی خورشید، زاده می آید
بیا، میانِ تماشا، نگاهِ دیگر...
فراست عسکری
حرف هایت اثری کرد و مرا برد به آنجا که نباید
در دلم شوق تماشای تو افتاد و... همان ها که نباید
یادم آمد که در آن روز، در آن لحظه ی دیدارِ نخست
با تو در کوچه شدم، بسته دهان، غرق تماشا که نباید
ابتدا آینه ای...
فراست عسکری
تمام خیابان را گشتیم،
قهوه خانه ای مورد پسندت پیدا نشد،
تا
زمان با تو بودن گذشت.
@jameadab
فراست عسکری
چشمانش سرخ بود و فکرش سیاه، آهسته گفت:
برخی دوستی ها، خانه ی اجاره ای اند، هرچند گرم، هر قدر راحت، عاقبت عذرت را می خواهند و گاه به تلخی، حکم تخلیه را تقدیمت می کنند.
درخت نمی تواند در پناه جوی آب فصلی، آرزومند سرسبزی باشد.
@jameadab
فراست عسکری
مگر یک آدم، خودش بر دوش خودش، سنگینی کمی است که دیگرانی را هم به دوش بکشد.
ظالمِ خود بودن، خود، ظلمی است عظیم.
@jameadab
داستان ما رو جایی نمینویسن...هیچوقت روی پرده ی سینما نمیره...هیچکس برای کسی تعریفش نمیکنه...ولی هنوز یه داستانه و هنوز قشنگه نه؟
داستانی که کاراکتر اصلیش تو باشی مگه میتونه بد باشه؟
انتهای داستان ما
از همان ابتدای داستانمان فاش
آنجا که قصه گو گفت:
یکی بود.... یکی نبود:)
از بین رفتگران فقط تو هستی که پیپ می کشی. همیشه قبل از شروع کار می روی سراغ سطل زباله ای که دیگر چشم بسته هم می دانی کجاست و دست می کنی داخلش تا روزنامه امروز را بیرون بکشی. نمی خوانی. منتظر می مانی تا با هم قطارانت مسافتی...
داستان کوتاه آلزایمر
پرستار سر سوزن سرنگ را داخل کاور گذاشت و توی سطل جلوی تخت انداخت. هر روز برای تزریق سرم و آمپول های پیرزن به آنجا می آمد؛ یک ساعت می نشست و بعد می رفت.
امرور پیرزن احساس درد در قفسه ی سینه اش هم می کرد....
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی…
شاگرد به گندم زار رفت و پس...
سرگردون بود
+چی شده؟!
دنبال چی میگردی؟
دنبال عطرم
+بیا اینجاست حالا چرا آنقدر عجله داری؟!
چون قرار دارم
+این موقع شب قرار ؟!
یه چیزی هست که ساعتها منو به فکر فرو برده!
چون ماه چهره قول داده بیاد به خوابم
پس حتما میاد
پ ن:خوب شاید بگی چه...
در کوچه های بن بستِ ناامیدی، خسته و درمانده، به دنبال راهی میگشتم تا بتوانم ادامه دهم!
پیرمردی را دیدم که فانوس بدست داشت! مقابلش ایستادم، و او ..... به من لبخند زد ! باران بارید و سیاهی غم از وجودم شسته شد!
انگار کسی سبدی پر از شاتوت های...
آرزوبیرانوند
(تو پدر خوبی میشی)
تو پدر خوبی میشی
اینو همیشه زری بهم می گفت، زری دختر همسایمون بود … تو همه ی خاله بازی ها من شوهر زری بودم ، رضا و سارا هم بچه هامون …همیشه کلی خوراکی از خونه کش می رفتم و میاوردم واسه خاله بازی،...
من ... یک ... انسان هستم
باور کن گاهی حالش نیست ، ابروهایم را مرتب کنم ، اما .... حال دلم خوب است مثل این عکس!
.
این عکس را وقتی کنار رودخانه بودم گرفتم، قبل از آنکه به همان سنگ لم داده، خوابم ببرد
می دانی چرا عکس نزدیک...