باز داره بارون میزنه... یعنی چطوره حالت... آخ که چقدر دلم میخواد... الان بیام دنبالت... من باشمو تو باشیو دیوونگیو بارون...آخ که چقدر تنگه دلم واسه هر دوتامون
باران که میبارد به یاد قلب من باش که غمگین است باران که میبارد دلم یک تو میخواهد و جاده ی بی انتها ...
تو همونی هستی که وقتی بهت فکر میکنم نیشم باز میشه و سه ثانیه بعدش بغض میکنم انگار یهو یادممیوفته دیگه نیستی
پشت پنجره رفتم بادی بخورد خاطر من بوی دلتنگی از اندوه کسی می آمد تو نگو خاطر من بار چرا تب دارد؟ لعنت به خودم من همان یک نفرم!
شب بخیر غارتگر شب های بی مهتاب من منتی بر دل گذار امشب بیا در خواب من
بی تو چگونه میشود آبان بیاید طاقت ندارم نیستی باران بیاید
برای کسی که نمیخواهد پیش تو باشد ، دلتنگی و غمِ جای خالی اش حماقتی بیش نیست
خوابم میاد، ولی نمیرم سمت تخت خواب! اون لعنتی یه تله ست... توش از خواب خبری نیست... فقط فکر و خیال که انتظار ادمو میکشه
دلتنگی آدم رو به خیابون میکشه و بعضیا نمیفهمن گاهی قدم زدن از گریه کردن هم غم انگیزتره...
فردای بدون هم شدن نزدیک است
یک روز صبح بیدار میشوی و حس میکنی چقدر دوستاش داری . و خدا از خیلی دورترها دلش برای جایِ خالیِ کسی که دیگر نیست میگیرد .
ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز...
خوب می دانم باران که ربطی به تو ندارد پس چه مرگم می شود باران که می بارد دلم برای تو تنگ تر می شود!
چه دردی بدتر از اینکه بخواهی رفتن او را... خودم صدبار جان کندم ولی رفتن صلاحش بود...
من همان مستِ خراب و تو همان زاهد شهر ما دوتا تا به ابد دشمن هم میمانیم
درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد بگذاری برود! آه... به اصرار خودت
هر زنی برای لبخند زدن در آینه باید مردی را داشته باشد که با شانهی انگشتهایش، گره دلتنگی موهای بلند زنرا باز کند و بگوید که هرجور که باشی، زیبایی...
همیشه چیزهایی که نداشتهام را بسیار دوست داشتهام همچون تو ! که بسیار دوری ... که بسیار ندارمت ...
یه روزایی به خودت میای و میبینی دلت به شدت تنگ شده. هرقدر فکر میکنی که برای کی یا چی دلت تنگ شده به هیچ نتیجهای نمیرسی، یا به نتایج مختلفی میرسی که هیچ ربطی به هم ندارن... در نهایت بعد از کلی کلنجارِ ذهنی مجبور میشی با دلتنگیت کنار...
گویا که جهان بعد تو زیبا شدنی نیست حتی گره اخم خدا وا شدنی نیست
شب چنان گریه کنم بی تو که همسایه به روز دست من گیرد و بیرون کشد از آب/ مرا
دلم را به کجای این شهر مشغول کنم که نگیرد بهانه تو را ...
تاب دلتنگی ندارد آن که مجنون می شود...
چترم را روی سرم می گیرم... و از این شهر می روم... باران های اینجا... بوی دلتنگی می دهند