باز جمعه به سراغم آمد... مملو از حال بد و بدتر از آن غم دلتنگی تو!! دل من همچو غروبش تنهاست
درد امروز من از فردایست کامید طلوعش نیست
کجا زندگیمی تو که من می گردم و نیستی...
انصاف نباشد که در این شهر درندشت ضرب المثل *سوزن در کاه* توباشی
دستم را لای سپیدی موهایش کشیم گفتم چطور گذراندی؟ چشم هایش را بست و گفت حواسم پیش تو بود گذشت... پنجره را باز کردم و شعله سماور را کشیدم بالا!
با آن که رفته ای و مرا برده ای ز یاد میخواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
دوره می گردم مثل یک قاصدک کوی به کوی بام به بام لعنتی! پس تو بر بام کدام خانه رخت عصر جمعه را پهن خواهی کرد؟
این جا هاے خالے که نبودنت را به رُخم مے کشند چه مے دانند . . فرهادت شده اَم ، با تمام زنانگے اَم و چه شب ها که خواب ِ شیرینَت را نمے بینَم . . .
پذیرفته ام که تنها در قلبم میتوانم داشته باشمت و اینگونه با یادت تلخ اما با عشق زندگی میگذرد
گر بدانی چقدر تشنه ی دیدار توام خواهی آمد عرق آلوده به دیدار مرا
از حال من نپرس که دیوانه تر شدم از حال و روز تو چه خبر؟ عاقلی هنوز؟
خزان شدو و نیامدی...
اشک های تلخی که بر قبرها می چکند همان حرفهای شیرینی هستند که روزگاری باید بر زبان می آمدند ولی افسوس...
بی تو هم میشود زندگی کرد/ قدم زد/ چای خورد/ فیلم دید / سفر کرد ...فقط بی *تو* نمی شود به خواب رفت
دلم تنگ است برای کسی که نمی شود او را خواست نمی شود او را داشت فقط می شود سخت برای او دلتنگ شد و در حسرت آغوشش سوخت
دلتنگ ها بهتر میدانند که خواب یک نیاز نیست تنها یک بهانه است ! تا آدمی به شب «پناه» ببرد.
دلتنگ که باشی تمام تلاشت را هم بکنی تا خوش بگذرذ فایده ای ندارد تا نیاید / تا نباشد تو دلت تنگ است...
فکر میکردم آنقدر از نگاهم بیزار شده ای که دور رفته ای... اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم... و اشک های خداحافظی را !!
دو تا عاشق زیر بارون یکیشون خیس یکیشون نیس...
وقتی دلتنگم بشقاب ها را نمی شکنم / شیشه ها را نمی شکنم / غرورم را نمی شکنم /دلت را نمی شکنم / در این دلتنگی ها زورم به تنها چیزی که می رسد این بغض لعنتی است!
چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی زود
وقت آمدنت باز خواهم کرد روزه های سکوتم را
دِلم ️چِه کودکانه بَهانه ی تو را می گیرد
یه وقتایی هم هست... دیگه دلتنگی... گفتنی نیست... بغل کردنیه...️