متن زهرا حکیمی بافقی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زهرا حکیمی بافقی
ظلمِ بی حد، تمامِ دنیا را،/ کرده تاراج و رفته از هر جا/
التهابی که می سروده، از،/ حسّ نابی که محوِ فریادی ست/
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
از رگِ خوابِ چشمه ی رویا،/ رفته نابِ جنونِ ناپیدا/
خوابِ شیرینِ عاطفه، هر دم،/ در پیِ پلک های فرهادی ست/
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
رفته از خاطرِ نهان، شادی؛/ نیست در پیکرِ جهان، شادی/
نیست در جامِ آسمان، شادی؛/ گرچه رقصِ بهار و خردادی ست/
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
رفته آری، چو شورشِ آتش/ از دلِ خاکِ سینه ی سرکش/
آبِ احساسِ آرزو؛ بی شک/ خانه ی دل، چو نقشِ بر بادی ست/
زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
شورِ رویای این زنِ تنها/ کاش چونان شقایقی زیبا/
سرخ می ماند و با تبی گیرا/ می سرود از، دلی که مردادی ست/
زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
دفترِ خاطره، کنون دارد/
می نویسد: دلم جنون دارد/
دخترِ عاطفه، اَمردادی ست/
پس چرا مرده در غمِ شادی ست؟
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
شده، محصورِ دستِ غم، فضای دشت های باز؛
هزارآوای احساسم، گرفتارِ هزاران باز!
از آن روزی، که «تو»، رفتی، از این خانه، به یک باره،
به رویم بسته شد شادی؛ ولی درهای غصّه، باز!
زهرا حکیمی بافقی، برشی از غزل ۱۶۴، کتاب نوای احساس.
«باز»: آرایه ی جناس تام.
به گوشه، گوشه ی جانم، شکفته، بوته های بغض؛
درونِ دشتِ دل گشته ست، صدها غنچه ی غم، باز!
شُکوهِ شِکوه های دل، زدوده، کوهِ صبرم را؛
شکیبا می شود قلبم؛ اگر باشی کنارم باز!
زهرا حکیمی بافقی، برشی از غزل ۱۶۴، کتاب نوای احساس.
«باز»: آرایه ی جناس تام.
نشو راضی که باز افتم، من از آغوشِ پُرمهرت؛
بیا بگشا به روی دل، دوباره، دست های باز!
در آغوشت، مرا بِفشار با، احساسِ نابِ خویش؛
بکن، مجنون تر این، لیلای شیدا گشته و، دلباز!
زهرا حکیمی بافقی، غزل ۱۶۴، کتاب نوای احساس.
دشتِ احساسِ مرا، پر کرده بوی خاطراتت؛
شورِ قلبم می تپد در، آرزوی خاطراتت!
شک نکن، هستی دمادم، در میانِ باغِ جانم؛
بس شمیمِ مهر دارد، جامِ بوی خاطراتت!
شاعر: زهرا حکیمی بافقی، کتاب آوای احساس.
جستجو کردم تو را، با شورشِ همواره ی جان؛
شد نهان، همرنگِ بحر از، جستجوی خاطراتت!
هر زمان، شورِ دلم، مهرِ تو را می جوید از نو،
پای دل، پیوسته می گردد، به سوی خاطراتت!
شاعر: زهرا حکیمی بافقی، کتاب آوای احساس.
سرخ می گردد دلم، از شادیِ بودن، کنارت؛
آبیِ احساس دارد، رنگ و روی خاطراتت!
دل طراوت می سِتاند، از صفای حُسنِ قلبت؛
آب می نوشد وجودم، از سبوی خاطراتت!
شاعر: زهرا حکیمی بافقی، برشی از یک غزل سرخابی، کتاب آوای احساس
می شود دل سرخ؛ وقتی، می زنی بر صورتِ آن،
سِیلی از، آبِ صفای نابِ جوی خاطراتت؛
می شوم شاداب، با یادِ شرابِ بوسه هایت؛
می شوم همواره یارِ مهرجوی خاطراتت...
زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
... بمون با من؛ که هر روز این،
صدای تاپ تاپ قلبم،
برات آهنگ دل داره؛
برات دل می زنه هردم...
(زهرا حکیمی بافقی، برشی از یک ترانه، کتاب ترنّم احساس.)
... من این کوبیدنِ مشتو/
رو قلبم دوست می دارم/
من اصلا با صدای اون/
صفای زندگی دارم...
(زهرا حکیمی بافقی، برشی از یک ترانه، کتاب ترنّم احساس.)
...مث وقتی که یه عاشق/ می کوبه حلقه ی در رو/ که تا درواکنه یارش/ ببینه یک ره دررو/ برای پرزدن توی/ خمِ پس کوچه ی آغوش/ و با جامِ گلِ بوسه/ بشه مست و بشه مدهوش(زهرا حکیمی بافقی، برشی از یک ترانه، کتاب ترنّم احساس.)
اگه حال دلت خوبه،
بدون حال منم خوبه؛
یه حسّ ناب زیبایی،
رو قلبم مشت می کوبه...
زهرا حکیمی بافقی، برشی از یک ترانه، کتاب ترنّم احساس.
صدای نوحه ها می آید ای دل!
غمی در حسّ ما می آید ای دل!
سرای سینه ها آکنده از غم؛
شهید از کربلا می آید ای دل!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب دل گویه های بانوی احساس.
السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
دمیده عطر تو، در لابلای شهر
همه، کوچه به کوچه؛ هرکجای شهر
به دل ها، گشته جاری، شورِ ذکرِ تو
همه ساعت؛ درونِ لحظه های شهر
فضای پاکی و مهر و وفا گشته
فضای سینه ی پُرهوی و های شهر
معطّر، از گلِ یادت شده، هر...
صدای نوحه ها، می آید ای دل!
غمی، در حسّ ما، می آید ای دل!
سرای سینه ها، آکنده از غم؛
شهید از کربلا، می آید ای دل!
زهرا حکیمی بافقی،
کتاب دل گویه های بانوی احساس.
دمیده باز هم بوی محرم؛
شده جاری به هرجا اشکِ ماتم؛
گلِ احساسِ جان ها گریه دارد؛
همه، گُل دشتِ دل ها گشته دَرهم!
زهرا حکیمی بافقی، کتاب دل گویه های بانوی احساس.
همه، احساسِ دل، پُرشور و شِین است؛
دوباره، ماتمِ مولا حسین است؛
شده، سرچشمه های شادِ دل، خشک؛
چرا که اشکِ غم، جان را در عِین است...
زهرا حکیمی بافقی، کتاب دل گویه های بانوی احساس.