شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
ساقی مستان تویی مستی هفتاد و دو تن پای توست
باعث مستی تویی دست و سر و پا و بدن مست توست
حضرت احساس عشق در دل گودال تپیدن بگیر
لحظه دیدار مان با خدا خبط مرا رو به ندیدن بگیر
سرباز تو در دوره آموزش ام قابل دیدار خدا...
ساقی مستان تویی مستی هفتاد و دو تن پای توست
باعث مستی تویی دست و سر و پا و بدن مست توست
ای خدای احساس عشق در دل گودال تپیدن بگیر
لحظه دیدار مان با خدا خبط مرا رو به ندیدن بگیر
سرباز تو در دوره آموزش ام قابل دیدار...
چندی ست که صدایت به گوشم نمی رسد
تلخی شهد لبانت به لبانم نمی رسد
هر دو لبت بوی فراق داری و هیهات
عطر تو به این دل عاشقم نمی رسد
عمری ست که در جفا به من فرو رفته ترینی
این ذات جفاکار به ظاهرم نمی رسد
چشمان تو...
دوری و تهران بی تو با من جنگ دارد
در کوچه هایش با هوایت غرق دردم
این روزها حالی نپرس از من که بدجور
این شهر را یک شعر سرخ از غصه کردم
بعد از تو حسرت شد برایم مهربانی
اینجا تمام مردمش قهرند با هم
از ازدحام پوچشان پیداست...
عصرا
خیالم با موهات،و عطر تنت،وچشمات،وصدات
چنان شعر زیبایی رو برام می سراین
که من از ته دل میتونم لبخند بزنم
تو چایی دم عصر منی
تو خستگیم رو در میکنی
من با تو ردیف ردیفم...
✍مهدیه باریکانی
درس اول در وصالش، اشتیاق
درس آخر، وصل و پایان فراق
شرط اول، عاشقی، تسلیم عشق
ورنه بیخود دیده ای تعلیم عشق
ارس آرامی
عشقی که می خشکد دگر دریا نمی شود
دلی که بشکند دیگر زیبا نمی شود
قلبی که با غم های دوری خو بگیرد
حتی برای لحظه ای تنها نمی شود
با عشق آرامی ولی این قبل طوفان ست
راه نجاتی از غم اش پیدا نمی شود
دلباخته ی سرزمین روزهای...
غیر تو نیست و مهرت به دلم هست هنوز
نکشیدم من از عشقت به خدا دست هنوز
گرچه در ظلمت شبهای فراق است تنم
آسمان دل من، ماه پرست است هنوز
شهرها گشتم و صد کوی و خیابان دیدم
چشم من مانده در آن کوچه ی بن بست هنوز
نتوانستم...
یه روزی جلوی میلیون ها نفر
شعرایی که میخونم رو تقدیمت میکنم
و میگم که تو دلیل پیداشِ تک تک کلمات شعرامی.. مأوا مقدم
به تو می اندیشم دلم تنگ و رکابی ام بیشتر از قبل در تنم زار میزند! به دنبال تو در آهنگ هایی میگردم که صاحبانشان در دنیای خود یکی مثل تورا گم کرده اند.. رودهای روی کویرِ دستانت را با رغبت به آغوش کشیده ام تو حالا در من جاری...
عصای پیری
دست از دلم بردار اینجا جای ما نیست
اینجا کسی دلواپس فردای ما نیست
در این بساط مکر و تزویر و دو روئی
چیزی برای عرضه کالای ما نیست
وقتی قیامت می کند دنیا پرستی
بحثی برای محشر کبری ما نیست
زیر قبا و جبه دین آویزه کشته...
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز /
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست...
هوشنگ ابتهاج
مضطرب حال مگردان
منِ سرگردان را...
حافظ