شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
ایکاش میدیدی چه کردی بادل من
خاموش کردی، جان....چراغ منزل من
آن لحظه های پرشکوه عاشقی را
از من گرفتی باغروری بی بهانه
بی عشق دنیایم پراز افسردگی هاست
خاموشم و بردوش جانم خستگی هاست
من شهرزادم ازغم تو قصّه سازم
گویم برای عاشقان این زمانه
گرمای عشقت در دلم،...
من و شمع و گل و یک خلوت رویای پاییزی
که در فنجان زیبایی برایم قهوه میریزی
اگرهیزم برای اتش دل شد فراموشت
توسل میکنم بر شعله های هرم اغوشت
بیا پایان دلتنگی ؛ که هستم عشق دیرینت
تو فرهاد غزل باش و منم
دلدار شیرینت
تو باچشمان خوش رنگ...
دیشب سه غزل نذر تو کردم که بیایی
چشمم به ره عاطفه خشکید، کجایی؟
با شکوِهٔ من چهرهٔ آدینه ترک خورد
از سوی تو اما نه تبسم نه ندایی!
از بس که در اندیشهٔ تو شعله کشیدم
خاکستر حسرت شده ام نیست دوایی؟
آمار تپش های دلم را به تو...
گیجم
رفتی و حال مرا پنجره می داند و بس
چشم بی حوصله را منظره می داند و بس
سحری کو که دلآشفته یادت نشوم؟
شب دیدار تو را خاطره می داند و بس
بس که نالیدم و گوش تو بدهکار نشد
طعم فریاد مرا حنجره می داند و بس...
وقتیکه میگویی من دوستت دارم
ازشوق می گریم چون ابر میبارم
بامن قدم بگذار بر درگه حافظ
تا ازغزلهایش صد واژه بردارم
اغوش امن خود برروی من واکن
غرق نوازش کن غرق تمنا کن
یک فال حافظ را بگشا برای من
باهر کلام خود هنگامه برپا کن
ازعشق تو درمن...
همان روزی که قلبم را به چشمت مبتلا کردی
دل و دین و حواسم را قرین صد بلا کردی
بلا یعنی که شبهایم بدون تو غم انگیز ست
بیا معبود تنهایم دلم از عشق لبریز ست
بلا چون اتشی سوزاند همه دار و ندارم را
چو سنگی بر زمین کوباند...
دروغی کهنه بودی تو
دلت ازعشق ترسیده
ومن تنها زنی هستم
که با سازت نرقصیده
رها بودی رها ازعشق
برایم شعر میگفتی
(بیا بانوی مخمل پوش
تو در اشعار من خفتی)
دل تو گور عاشق هاست
که در اشعار تو مُردند
همونهایی که از عشقت
فقط خون جگر خوردند
تو...
الا یا ایهالساقی
منم ان ترک شیرازی
نمیبازم دل خودرا
نمی رقصم به هرسازی
سمرقندوبخارا را
نمیخواهم ببخشایی
دلی ازعشق میخواهم
نه حتی روی زیبا یی
بگفتا حضرت حافظ
سیه چشمان جفاکارند
نظربازدل خویشند
به مدح خود وفادارند
به ناگه صوت زیبایی
مرا افسون وشیدا کرد
سیه چشمی دلم را...
دلا شوریده بختی همیشه غرق سختی
به باغ زندگانی تو تنها تک درختی
درختی خشک وبی بر صدایی نارسایی
نگاهی دل بریده ز امید و وفایی
تک وتنها خمیده چوپیری زجر دیده
به بیماری رسیدی ز برنایی رمیده
امیدت در دلت مرد غم ودردت رقم خورد
گلت را دست غمهابچید...
مرا دیگر نمیخواهد دلم فهمیده این غم را
تحمل میکندقلبم ؛ که باور کرده ماتم را
ز سرمای نگاه او تنم چون بید میلرذد
غرور و شوکتم اما به تنهائیم می ارزد
چه شبها منتظر تا صبح نگاهم خیره بر در بود
نمی امد ؛ سحر میشد ؛ دلم دریای...
زندگی غمکده ای بیش نبود
بهر ما جز غم و تشویش نبود
به کدام خاطره اش خوش باشم
که کدام خاطره اش نیش نبود؟!
ارس آرامی
کِی کسی خواست دل شاعر ما را بخرد؟
مُرده شور، دل دیوانهٔ ما هم ببرد!!
هر کسی را که سر شب به دلم جا دادم
نصف شب خواست ز دیوار دل ما بپرد
دلبری را که به خون جگرم پروردم
گرگ شد خواست دل برهٔ ما را بدرد
ترکمانچای بشد...
می نویسم غزلی باز به اصرار دلم
مدتی هست شدم سخت گرفتار دلم
گریه می خواهد و من باک ندارم که چطور
بتوانم بزنم دست به انکار دلم
تو که رفتی همه شهر مرا پس زده اند
بعدِ تو هیچ کسی نیست خریدار دلم
من که اصلا به درک فکر...
آمدم سر بزنم شعر بخوانم بروم
آنقدر دلزده هستم که نمانم بروم
به همین کوچه و این خانه و دیوارِ اتاق
و به آیینه سلامی برسانم بروم
آخرین بار به لب هات کمی زل بزنم
به دلم طعم لبت را بچشانم بروم
یک کمی خاطره جامانده که بردارم و بعد...
آمده واژه یتو بر لبم آذین بدهد
بوسه ای با غزلم بر لب غمگین بدهد
درد هم بستر مرد است خودم می دانم
شانه ات درد مرا کاش که تسکین بدهد
شاه بیتِ نفسش حرمت عیسی دارد
مُرده ای را که نفس های تو تلقین بدهد
شمس تبریزیِ من هرچه...
دیشب سه غزل نذر تو کردم که بیایی
چشمم به ره عاطفه خشکید، کجایی؟
با شکوِهٔ من چهرهٔ آیینه ترک خورد
از سوی تو اما نه تبسم نه ندایی!
از بس که در اندیشهٔ تو شعله کشیدم
خاکستر حسرت شده ام نیست دوایی؟
آمار تپش های دلم را به تو...