شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
گناه جاودان
به رویم باز کن آغوش گرم و مهربانت را
بیافشان بر سرم چین و شکنج سایبانت را
تو از جنس بهار و ابر باران خیر صحرایی
مگیر از آسمانم رعد و برق بی امانت را
من از ایل و تبار مهر جان افروز مستانم
بریز ای جان بکامم...
خطای کافری
کسی که واله و بی راه و چاره بود ای دل
میان شهر غزل ها چه کاره بود ای دل ؟
مرا که عرصه به جر کوه سنگ خارا نیست
و دل که لایق درمان نمی شود هرگز
◇◇◇
به هرچه واژه ی چشم انتظار نالیدم
به عمر...
ارتش چشمانت چه حماسه ای آفرید...
با نگاهی آشنا..
آنسان که اسیر کرد همه سپاه
چشمانم...
حسن سهرابی
حال و روزِ قلبِ من
در قلبِ تو گُم می شوَد
سَمت و سویِ چَشمِ من ،
هرجا...توَ هُم می شوَد
جَمع کن هوش و حواسم را، بیا....آرامتَر....
وَرنَه این ترسِ دِلَم ، از حرفِ... مَردُم می شوَد!
ستاره ح
پدر
دمادم عشق را تفسیر کردی
دلم را با خودت درگیر کردی
شکستی مثل یک آئینه اما
گل خورشید را تکثیر کردی
◇◇◇
به چشمت برکه امید دیدم
شبی که ماه می تابید دیدم
دلت در پشت کوه غم نهان بود
لبانت را که می خندید دیدم
◇◇◇
برای سرنوشتم...
دست و پا گر بشکند با نسخه درمان می شود
چشم گریان هم دمی با بوسه خندان می شود
سیل باران گر ببارد از نسیم صورتی
غم مخور با خنده ای از دیده پنهان می شود
مختصر گویم اگر ویران شود کاشانه ای
جای هر ویرانه ای کاخی نمایان می...
سُخنها رَدِپای وَهلِ مرگ است
که دائم با دلِ من در نبرد است
دلی خسته چُنین پیغام سَر داد
که مَرگ با جانِ من در جنگِ سرد است
حسن سهرابی
sohrabipoem
ما را زِ جهانِ دیدنی ترساندند
ما را ز نظام مردمی ترساندند
خوردند و بُردند همه هستی را
ما را زِ حرامِ گندمی ترساندند
حسن سهرابی
sohrabipoem
بدونِ تو من آرامش ندارم
دِگر با زندگی سازش ندارم
بدونِ آن دو چشمِ عاشقِ تو
دِگر میلی به آسایش ندارم
حسن سهرابی
sohrabipoem
وقتی که ستم حک شده در مغز هزاری
باید که از آن وسعت فریاد بترسی
تا فهم تو در باطن این خشم نباشد
باید که از آن وحشت صیّاد بترسی
حسن سهرابی sohrabipoem
این عالم بی جان ما،با تو چه زیبا می شود
با بودنت همراه ما،دنیا تماشا می شود
این درد بی درمان ما وپرده افکار ما
اندر خیال ما و من همرنگ رویا می شود
دیشب دل من هوای آن میکده داشت
با باده و می قرار یک شبه داشت
با آن دف و سنتور وناز رُباب
تا صبح سحر اِعجاز حنجره داشت
گفتم لب تو گفت مکیدن دارد
گفتم سخنت گفت شنیدن دارد
گفتم که چو جامه از تنت بر گیرم
گفتا که حکایتی ست دیدن دارد
ارس آرامی