شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
باران بهانه بود
شاید برای ما...
تا بشکفد غزل
از بوسه های ما!
باران بهانه بود
عاشق شویم باز
با خاطرات هم...
مثل قدیم... باز...
باران بهانه بود
تا مهربان شویم!
رنگین کمانِ عشق
در آسمان شویم!
باران بهانه بود
(لطفِ خدای خوب)
تا آشتی کنیم
با حرف های خوب!...
کاش مسدود شود راه فرار از بغلت
کاش من قافیه گردم به ردیف غزلت
دوست دارم بزنم جار که تو عشق منی
عشقِ من را بکنی بر همه ضرب المثلت
ارس آرامی
ودر کنار درختی بزرگ جان داده
کسی که عمر خودش را به دیگران داده
گناه دارد اگر ماه بی خبر باشد
که مرگ پشت سر تو سری تکان داده
سگ محله ی تان از غروب می ترسید
چرا که روح سیاهی به او نشان داده
تو در صدای غم آلود...
و از ترانه ی آبشار دلنوازشگر
خوشا به اینهمه زیبایی خدای قدر
به جرگه جرگه ی زیبای هر بهارانش
و قطره قطره ی زیباترین بارانش
و نغمه نغمه ی آن آب چشمه های قشنگ
بهار فاقد از هر گلوله ها و تفنگ
چه آسمان تمیزی ؛ وتکه پاره ی ابر
چه برگ دفتر خوش خطی از نبودن قبر
و چشمه های پر از آبی ؛ از قشنگی رنگ
و رنگ های پر از هر سروده های قشنگ
به رقص نور و به هر جشن قسم که خالق من
فروغی از خودش آورد ؛ که جاودانه شدم
به هرکه مرگ بشر را صحیح می داند
بگو که بعد تو زنده ام ؛ ولی فسانه شدم
تلق تلق نم باران زند به پشت من ؛ ای داد
ببین ؛ به نم باران هم ؛ چه بی جوانه شدم
و لحظه ای گذری عاجزانه می پرسم
جواب می دهد از قبل چه پیرترانه شدم
مومن به عشقت می شوم کافر به هر دینی دگر،
دل دل نکن دلداده شو پیغمبر اشعار من...
ارس آرامی
باد با عطر تنش شانه به مویت زد و رفت
ماه با دیدن تو خنده به رویت زد و رفت
ماه در کنج افق خیره به چشمان تو شد
همدم باد صبا بوسه به کویت زد و رفت
دست خورشید زده نور محبت به سرت
بوسه بر روی لب زمزمه...
صبح باران که بگیرد تَرِ باران نشوی
خیس از بارش پی درپی گیلان نشوی
صبح باران که بگیرد چمدان را نبری
بی خبر، همسفر خستهٔ تهران نشوی
صبح باران که بگیرد به سراغم نروی
چینی نازک سهرابی کاشان نشوی!
صبح باران که بگیرد مه سنگین دارم
آخرین خاطرهٔ جادهٔ حیران...
من شکستم تا تو را عاشق کنم
بعد من باران فقط آب است و بس
هر که بعد از من سراغت را گرفت
زشت یا زیبا فقط خواب است و بس،
ارس آرامی
بدنبال کسی هستم سری بی تاب بفروشد
برای منکه دربندم فتوح الباب بفروشد
مرا بالابرَد تا اوج، تا فردای ناپیدا
در آنجا از لبی دردانةالاحباب بفروشد
به آوایی که از نی می شنیدم در نیستانی
شباهنگام بنوازد دف و مضراب بفروشد
بخواند درد چشمم را، ببوید رنج هجرم را
گلی...
بنویس بانو
بنویس بانو؛ بنویس از ترانه شدن
از دو دور افتاده؛ که اسیرِ زمانه شدن
بنویس شیرینم؛ تو را به جانِ فرهادَت
که نیشتر شود قلمت بر این زخمِ کُهَن
بنویس باز از آن چکامه هایِ بی وزنت
که معلق است میانِ جانِ من
از دلم تا که میهمانِ...